تقاضا : تورو خدا به خودتون نگیرین و بعدش در موردش با من حرف نزنین.
دسته اول یک زیر گروه داره – اون هایی که دوره ای سقط / انتظار / وحشت ناباروری رو تجربه کردن – اون ها خیلی کنجکاون- دوست دارن بدونن چی به سر ما میاد, بیشتر از بقیه سرک میکشن. میخوان عمق احساست رو بدونن و اینکه دقیقا مشکل چیه و الان کجای مراحل پزشکی هستیم .
البته همه کسانی که دیدم این طوری نبودن, اما اکثریت-
شاهد مثال بیشتر این دسته یک داستان خانوادگیه : زن پسر خاله من بعد ۸ سال تلاش همین پارسال تابستون دختر زایید. هیچ خبر ندارن اون ۸ سال اون زن پسر خاله چه بهش گذشت. چند سالش مطمئن بود که دیگه نمیشه.
شما ۸ سال نه ,۲ سال هر ماه یک امتحان بده قبول نشو ببینم امیدوار و شاد میمونی؟ فلانی بعد ۵ سال قبول شد پس منم میشم ؟ حالا امتحان که یک کمی تلاش و برنامه ریزی اش دست خود ادمه.. این که غیر از سکس هیچی اش دست آدم نیست.
این دسته یک جمله محبوب هم دارن که الان دیگه علم اونقد پیشرفت کرده همه میتونن تو سن بالا بچه بیارن. نمیدونم این تصور فانتزی از کجا ایجاد شده که آدم یک روز صبح سه شنبه میره مرکز ناباروری و یک دور ای وی اف میکنه وهفته بعد حامله برمیگرده خونه. کاش آمار کسایی که بدون بچه از مرکز ناباروری مستقیم میرن مرکز مشاوره روان درمانی رو هم منتشر میکردن. یا کسایی که ۳ بار ای وی اف کردن و اون هورمون ها- ی خیلی بالا پایین کننده- رو مصرفت کردن و نتیجه نگرفتن .
خیلی خوب میشه ماها یاد میگیریم که در این مورد با آدم های این دسته حرف نزنیم و انتظار درک متقابل نداشته باشیم
حتا اگه این دوست در همه زمینه های دیگه زندگی خیلی خوب ما رو درک میکنه.
فکر عصبانی ای که روزهای درک نشدن از این آدم ها بهم دست میداد این بود که کاش این دسته یادمی گرفتن فقط احساس دیگران رو بشنون و هیچی نگن. در مورد دنیایی که یک روزش رو تجربه نکردن کامنت یا نسخه ندن..
البته بی انصافی نباشه که دوستای خیلی کمی برام موندن که واقعا مهربانانه سوال نپرسیدن. نپرسیدن چرا؟ مشکل شما چی؟ از کدومتونه ؟ بقیه فامیل ها و دوستای نزدیک و دور رو دیگه از یک جایی به بعد آپدیت نکردم. گوشهام از شنیدن کامنتها و راه حل خون اومد ..
دسته آخر اون هایی که به دلایل مختلف به این جا رسیدن که حس میکنن یا واقعا نمی تونن / نخواهند توانست مادری رو تجربه کنن. من تو اون دسته نادر سومم که کسی نمی بینتشون. ماها میتونیم تا حدود ۴۰ سالگی خودمون رو پشت کار و بقیه زن ها قایم کنیم . اغلب آدم ها چون درکی از اونچیزی که ماها تجربه میکنیم ندارن فکر میکنن با راه حل های روزنامه و کوچه بازار میتونن ما رو درمان کنن.
ما اما در فازی که هنوز با ناباروری میجنگیم خیلی دنیای بالا- پایینی داریم. مثل اینکه سوار چرخ و فلک ایم. یک روزایی خیلی خوب و امیدوار و یک روزایی از خونه نمیتونیم در بیایم. دیروز برای من روز خیلی خیلی پایینی بود.صبح تو اوج اسیب پذیری ام بودم که این ها رو نوشتم و عصر مارتا رو دیدم. مارتا شاید هم سن و سال من بود. چند سال پیش رحمش رو بخاطر سرطان در آوردن. دلم ریش ریش شد وقتی گفت منم نمیتونم هیچ وقت بچه ی خودم رو داشته باشم و دور مردمک های ابی اش رو رگه های قرمز گرفت. دیدنش اقیانوس بود وسط بیابون .. حس کردم دلم میخاد سفت بغلش کنم و فشارش بدم. تو یک مرکز درمان ناباروری کار میکرد و بهم گفت که این شغل بهش کمک میکنه.
– برای مارتا من هم جزو دسته اول و دوم ام .. من هیچ وقت سرطان نگرفتم که حس اونو و دردشو تجربه کنم. من توانایی باروری ام رو با یک بیماری بدجنس از دست ندادم .. من ساعت ها درد نکشیدم و جراحی سخت نکردم وشیمی درمانی نکردم و آدم ها رو به دو دسته بیماری خاص و غیر تقسیم نکردم. برای من زندگی هنوز امنیت داره و انگار تو صد سال دیگه هیچ خطری تهدیدش نمیکنه.
حس میکنم هر حرفی مطلقا – هر حرفی- من به مارتا بزنم دقیقا پوچ و تو خالیه … پوچ و پوک ..میشه نظری از دنیای آدم های بیرون. انگار از یک سیاره خوش آب و هوا میخای مشکل تنفس و آب و هوای آدمی رو سیاره دیگه رو با چند تا جمله تسکین بدی یا حتا حل کنی !
از خودم انتظار دارم قبول کنم اینکه من هیچ حرفی/ راه حلی برای مشکل نفر دیگه ندارم خودش بیشترین کمکه.
آخر روز همه ماها میایم خونه.. زخمامون رو میلیسیم و شب رو بغل میکنیم و میخوابیم تا فردا.

Leave a reply to Anonymous Cancel reply