خانوادهام همیشه قویترین انگیزه رو به من داده، برای درس خوندن، جلو رفتن، برای گسترش مرزهای زندگیم.. نه برای اینکه زحمت هاشونو جبران کنم.. یاا اینکه احساس کنم آنها رو اینطوری خوشحال میکنم..
یه بار به شوخی به دوستی میگفتم، گاهی حس میکنم مامان بابام میشینن نصف شبا که هممون خوابیم، با هم نقشهٔ میکشن چطوری مسیر رو برای پیشرفت ما دشوار تر کنن، چطوری مانع سخت تری ایجاد کنن..که من نتونم از پسش بر بیام..
چقدر آدم میتونه قدرت تخریب داشته باشه.. اگه به خانواده من یه شانس مجدد بدن که از صفر آدم بودن رو شروع کنن.. چقدر سخته براشون..
من نمیخواستم اینو بلند بگم.. هیچ وقت. شاید همیشه ته دلم یه ذره امید بود..
اما حالا فک میکنم هیچ هیچ هیچ امیدی بهشون ندارم.
Leave a reply to Anonymous Cancel reply