سلام
من برگشتم، هنوز شادم، هنوز پوست تنم از خوشی پره، هنوز سردرد خلأ نیومده سراغم، من وارد مرحلهٔ جدیدی شدم که وقتی آدمها برای بار دوم به یک مکان کاملا جدید میرن واردش میشن.
امروز رفتم یک تستر و یک آب جوش بیار خریدم به همراه بالش و پتو، اتاق جدیدم اینا رو نداره. تصور کنید در یک هوای برفی و بورانی نشستی تو اتوبوس داری کتاب شفق رو میخونی، ایستگاه بد باید پیاده شی، پامیشی که با همهٔ خریدهای بالا بری پیاده شی، با همه سختی و ذلت صد بار به اینو اون میخوری و هی میگی ببخشید تا خودتو به در خروجی برسونی که یهو آقای زبون نفهم راننده (که فارسی نمیدونه) در رو میبنده و تو با ۵ رقم ساک و نایلن در دست میمونی پشت در بسته …وسایلو که میذاری زمین متوجه نگاه همدردنهٔ سایر اتوبوس نشینان زبون بسته میشی که یعنی آخی باید تو این سرما یه ایستگاه رو پیاده برگردی..! ولی سرد بودا.. میگم سرد میشنوی سرد.. مثل زنجان که نه.. اما خیلی سرد.. دستام بی دستکش بودن .. این قسمتش خیلی بد بود..
خوشحالم، آرومم، یوقتایی با خودم دشمن میشم ها.. اما در کلّ خوبم.
میخواستم بهت بگم .. “مرسی” بخاطر اینکه در تمام این مدت منو شنیدی، باهام حرف زدی، در این ۳ هفته همش بودی، هرجا لازم داشتم که با یکی درددل کنم ، سرش قر بزنم، و هیجاناتمو خالی کنم،.. هرجا که یکی باید منو تحلیل میکردو غلط هامو میگرفت.. یا بهم امیدواری میداد، یا یاد آوری میکرد که “پر رو نشو دیگه”.. همش بودی. بعضی وقتا هم که باید میرفتی یا وقت نداشتم، با متانت عصبانی میشدی 🙂 شوخی کردم. اون روز عصبانی بودی خودت.
مرسی که منو تنها نذاشتی..یا شیخ..
آه چقدر اظهارات کردم ها..
۱-هاینریش از اینکه بعد از اون همه دردسر که تو فرودگاه براش درست کردم رفتم و هیچ خبری ازم نشد ناراحت بود،انتظار داشت میل بزنم تشکر کنم. کلا فک کرد با یک بی تربیت طرفه.. خوب فک کنه اشکالی نداره.
۲- این هفته توماس نداریم 🙂 رفته سفر
۳- یک روز میرم پیش مریم. از الان خوشحالم برای این جایزه که قراره به خودم بدم.
Leave a reply to Anonymous Cancel reply