-
یک اخر هفته در ماه سپتامبر
تو اتوبوسيم به سمت درسدن. برنامه داشتيم يكي از اخر هفته هاي سپتامبر بريم پياده روي.. اولش قرار شد بريم مونيخ. هم دوستاي قديمي منو ببينيم و هم كوهستان الپ رو پياده روي كنيم . من تا اخرين نفس پاي قرارمون ايستادم اما ژان چند بار گفت انرژي يك عالمه ساعت اتوبوس نداره.. به دو…
-
هم ميزي جديدم
يك تكه از حيات در بيايان روح من
-
ادم ها- مگدلنا
محل كار جاي دوستي كردن نيست. رقابتي كه براي جلب توجه رييس هست خنده دار، بچه گانه و در عين حال واقعيه. يه همكار جديد خانوم دارم كه سه سال از من كوچيكتره. چند سال سابقه كار داره خيلي سريع كارا رو انجام ميده و بر خلاف من اصلا حوصله معاشرت نداره.. حوصله هيچي نداره…
-
بسه دنيا ديگه بسه..
دو هفته است اشپزخانه مان وسط هال ولوست درست به همين راحتي! ٤ تا كيسه ان پشت است كه در عكس معلوم نيست.. در اشپزخانه براي تعميراتي كه به ما تحميل كرده اند جاي وسيله نيست. اين منظره اي است كه به محض ورود به هال ميبينم حوصله جوش زدن براي بهم ريختگي خانه را…
-
ادم ها
امد ارام ايستاد جلوي نيمكت ما. در ساك صورتي رنگش دنبال چيزي مي گشت. كند و بي عجله مثل همه ادم هاي در اين سن و سال. كارش از گشتن تمام شد. رفت در صف بستني ايستاد .. حواسم پرت شد..ده دقيقه بعد با يك بستني ليواني با بزرگترين خامه دنيا خودش را در نيمكت…
-
Back to black
موهام رو رنگ كردم رنگ خودش، هموني كه قبل همه رنگا بود.. سياه .. قهوه اي تيره برگشتم به خودم. احساس اشنايي دارم. اما ديگه مو قهوه اي نيستم .. ژان اصرار داشت براي اولين بار خودم بشم. تا حالا من رو با موهاي واقعي نديده بود. نتيجه خيلي به اصل نزديكه سلام به روز…
-
كيك عروسي
٢٠ جولاي سوفيا و تومي دوستاي خيلي قديمي ام با هم عروسي كردند من خيلي خوشحال و غمگين بودم همزمان غمگينش رو فعلا كنار ميگزاريم از خوشحاليم ميگم. ژان دقيقترين همكار دنياست 🙂 با همكاري هم اين كيك رو براي عروسي شون در اتاق هال !! پختيم و دكور كرديم . در شرايطي كه اشپزخونه…
-
صدا ها
كجام چي ميخوام سالهاست صداي نامفهومي به زباني ناشناس در من زمزمه ميكنه.. نميشناسمش.. نمي فهممش.. صداي بهتري رو ولي مي شنوم. صداي گرم بايد هام رو .. هر روز خوب بهش گوش ميدم..هر روز تن اش رو بالا ميبرم و ادامه ميدمش. صداي محكم و خوب بايد ها. صداي امن و مويد بايد ها.. بايدهايي…
-
اخرين لحظه هاي بيداري
شب ها سخت به خواب ميروم انگار تكه اي از زندگي نكرده در درونم ميماند و هي مثل ماهي بيقرار درون تنگ اب اين طرف و ان طرف ميرود.. خودش را به هر دري ميزند تا من ان تنگ را بشكنم و تكه زندگي را در اب هاي ازاد تخيل رها كنم.
-
اين جا
اين جا دانه دانه غمهايم را از دلم در مي اورم و در خاك ميكارم. اين جا دسته هاي فكرم را ريسه ميكنم. اين جا كمي از پوست كهنه قهوه اي زخم هايم مي كنم و جايش پوست تازه صورتي ميسازم. اين جا من ديگر خانه مادري را خانه صدا نميكنم. از اين جا خيابان…