-
این یک نوشته شخصی در مورد کار است
دارم به این فکر میکنم که چرا هر از گاهی تنفر شدید و دافعه بی نهایتی نسبت به کارم و محیط اینجا پیدا میکنم. مدام میخوام خودم رو از اینجا خلاص کنم. میخوام طی یک اقدام ناگهانی استعفا بدم و چند هفته آخر رو هم بمونم خونه مرخصی استعلاجی. در جواب این سوال همکارهام که…
-
ای درد تواَم درمان، در بستر ناکامی
عکس از دریاچه وَن زی – برلین گیس – نامجو یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم خود را چو فرو ریزم با خاک در آمیزم و گرنه من همان خاکم که هستم یک روز سر زلف بلُندَت چینم، بهر دل مسکینم، اینم جگرم، اینم، اینم یک روزکه باشم مست، لایعقل و تُرد و…
-
شرکتی که مدرسه شد
از اون روزهای سرگردانیه. اینجوریه که وقتی زندگی روی خوش اش رو نشون میده همه چی خوب و خوشه. اما روی سختش که میاد هر روز میگی ای کاش هنوز دیروز بود. اینجوری تا هفته پیش دغدغه ام یک چیز بزرگ بود الان اون چیز بزرگ به اندازه ای کم اهمیت و ناچیزه که حتا…
-
از اولش عوض کردن کار بهونه بود
امروز روز متوسط رو به بالا بود. الیستر، ریس اولم که هیچ وقت آلرژی نگرفته بود و مرخصی های استعلاجی من واسه آلرژی روشوخی میگرفت و فکر میکرد رفتم خوشی، بلاخره یک آلرژی بد گرفت. چشماش بزرگ و کوچیک شد و صورتش از فرم خارج شد و دهنش سوخت! دکتر هم بهش تا اخر هفته…
-
پس از امتحان
امتحانم رو دادم و با غرور و سربلندی رد شدم . سر صبح ۷۵ درصد آماده بودم. یه قهوه خونه خوردم و یه قهوه هم از بِرگ کِسِل (معلم رانندگیم ) گرفتم اما باز آماده نبودم انگار ۲۵درصد مغزم خواب بود.این جور مواقع وقتی تمرین میکردم معمولا اشتباهای شاخدار میکردم. نیم ساعت تمرین کردیم و هی بهم غر زد. یک…
-
روز قبل از امتحان
– سه شنبه است ساعت ۹ صبح . شب سختی رو گذروندم. تا صبح نیمه هشیار بودم و ساعت ۴ و ساعت ۵ از خواب بیدار شدم، رفتم دستشویی و اب خوردم. وقتی تلاش میکردم دوباره بخوابم جاناتان حرکات رزمایشی میکرد. پتو رو میکشید .. خیلی نا اروم بود. اعصاب نداشتم از دست خوابیدنش.. خودمم خسته…
-
من از نوشتن راه گریزی ندارم
تصمیم گرفته بودم اینجا ننویسم. فکر کردم عمر یک وبلاگ به سر میاد و وبلاگ میکشه کتاب تموم شده برای آدم هایی که اونرو دنبال میکنن.. یا میکردن اما اخیرا خیلی و خیلی به نوشتن فکر میکنم و هم زمان به قدمت دفتر ها و دست نوشته ها و دوست ها .. هر چی قدیمی تر عزیز…
-
تا شقایق هست
۱- گیس طلا ی عزیز وبلاگیه که سال ها ناشناس دنبالش کردم. در شب های تاریک با خوندن پست های کوتاه و طنازش لبخند زدم و یا اتفاق های دو قلوهاشون رو به زور برا ژان توضیح دادم. آرزو دارم با گیس طلا از نزدیک آشنا بشم و بگم خیلی خوبی . خیلی . بگم که سفر…
-
دل تنگ ام .
دل تنگ بابا ام . دل تنگ مامانی ام . دل تنگ مرده هام و زنده هایی که چند ساله ندیدمشون . دل تنگ روزایی ام که زنده های پیر خواهند مرد. و زندگی به نظرم جای تنگ و تاریکی میاد خالی از انسان هایی که رشته های عصبی من بهشون وصله و شنیدن صداشون و…
-
در فرودگاه
تو فرودگاه منتظر ژانم تا بياد و با هم به يك سفر كوتاه بريم! دو روز گذشته رو در اولين كارگاه مهارتهاي رفتاري در محيط كار گذروندم و به نظرم خيلي خوب بود. الان اينقد هيجان و انرژي دارم كه ميتونم بگم عالي بود و اماده ام تا در هرچي كارگاه اينطوريه شركت كنم! شايد…