-
امیر ارسلان نامدار ۱
ارسلان گفت:ای پدر چرا میخواهی افسرده نباشم؟ دلم در کنج خانه ترکید. اگر میخواهی که من آخوند و مجتهد بشوم بگو ! و الا چرا اینقدر درس بخوانم؟ من که همه علوم را میدانم. اگر از این بالاتر زبان و علمی هست، بخوانم، اگر نه، مرا زحمت مده! به خدا من دیگر درس نمیخوانم. اگر…
-
چقد آرومم امروز.
من آدم حسودی نبودم هرگز. یعنی هیچ وقت دلیلی برای حسادت نبود. گاهی به دختری حسادت میکردم که کسی که دوستش دارم بهش توجه میکنه.. ولی در مجموع آدم حسودی نبودم. من این اواخر دارم حسادت رو به یه دلیل احمقانه تجربه میکنم. تنها چیزی که به ذهنم میرسه اینه که رو داشتههای خودم تمرکز…
-
سخت گیری که منم.
۱- وقتی گودر ۲ میشه و هی هرچی میری پایین او ۲ باز سر جاشه یعنی دیگه بی خیالش شو. وقتی این حالت چند روز میمونه معنیش اینه که دیگه نوبت خودمه یه چیزی بنویسم. امروز سر کلاس شبیه سازی باز حس کردم من الان سال هاست از سر کلاس نشستن چیز یاد نمیگیرم. وسط…
-
یه دیقه ساکت شو ببین چی میگه
۱-در کنار همه ثبات و تعادلی که پیدا کردم تو اتاق و زندگی جدیدم، در کنار اینکه صبحها سوفیا با تلفنش بیدارم میکنه و میگه ۳۰ دقیقه دیگه اونجام و من میدوم دستشویی ، لباس میپوشم ، صبحانه میخورم، نهار با سالاد رو بر میدارم و میدوم به سمت آسانسور.. در کنار اینکه تو آفیس…
-
بیمار داری
نرگس خوابیده تو تختم.. سرمای بدی خورده. آوردمش پیش خودم . نگهش داشتم.. براش سوپ بار گذاشتم.. مراقبش بودم اندازه یک روز که میشه مراقب کسی بود. حس میکنم کسیو نداریم اینجا وقتی مریض میشیم. خیلی کمه اگه اینقدر حواسمون به هم نباشه.. یه خستگیی دارم تو روحم.. میبینی ظرفیتو؟ این وسطا ترسیدم نرگس بمیره،…
-
یک پیر زن نقّاش
مکرمه قنبری سال 1307 درروستای دریکنده استان مازندران به دنیا آمد. جوشش درونی او برای خلق تصاویر از همان زمان کودکی به صورت بازی با گل و خاک خود را آشکار می ساخت اما او تا سن 67 سالگی برای بیان احساسات خود از طریق نقاشی فعالیتی نکرد. میل هنری او از طریق دیگر کارهای…
-
وبلاگو میگم
هورا این لباس جدید رو خیلی دوست دارم. تابستونیه..
-
عاشقانه
خ یک پسری بود شریفی که چند ماه بعد ما اومد اینجا دکترا، و همون اول هم با شادمانی تمام اعلام کرد که همسرش داره میاد و منتظر ویزا هست. چند روز پیشها دیدمش، تازه از ایران برگشته بود. پرسیدم با هم نیومدین؟ هنوز ویزا نگرفته؟ و جواب داد جدا شدیم! باورم نمیشد. ته دلم…
-
سرباز با شلوارک
از اون روزهای گرم شرجی وسط تابستون شماله اینجا. آدم سر درده و خیسه و چسبونکیه تنش و هیچ کاری نمیکنه رسما. یه غری دارم که هی میخواستم اینجا بزنمش. من شبها راحت نمیخابم. اینجا هوا خیلی دیر غروب میشه، یعنی ساعت ۱۰:۱۵ شب کماکام روشنایی هست. صبح هم از ۴:۵۰ آفتاب میزنه. من یه…
-
دستاوردهای بزرگ
بالاخره آن کار بزرگ رو انجام دادم. دستاوردهای بزرگ سمینار به شرح زیر است: ۱- سمینار مثل امتحان نیست که شب قبل تا صبح بیدار بمونی و کامل آماده بشی براش. یعنی حتا اگه کامل هم آماده باشی و همچیزاش رو هم بدونی باز سمینار امتحان نیست. سر جلسه خستگیتو و گیج زدنتو کسی نمیفهمه…