-
من و بابام (۱)
دارم میرم خونه. دلم نمیخاد برم . یادش میفتم اضطراب میگیرم. یاد اینکه بعد نیم ساعت از رسیدنم اولین دعوا شروع میشه. بابا سر بچه ها داد میزنه چون احساس کمبود توجه کرده. بعد ساناز با اون یکی دعواش میشه .. این وسط مامان میاد یه چیزی میده من بخورم انگار خوردن حواس آدم رو…
-
ich bin zuruck
باید به خودم برگردممن گودر میخوندمن مینوشتمن زبان میخوندمن همیشه ی آهنگی چیزی گوش میدادمن یه عالمه فایل صوتی آلمانی گوش نداده داشت همیشهمن کتاب داستان دم دست داشت همیشهمن شنا یاد گرفت .. احساس کرد بچه شدهمن کار های شخصی داشت .… و من گم شد.صبح که بیدار میشد میچسبد به پسره تا شب.در…
-
again and again and..
به یاد ماه رمضونه اون سالی که کنکور دادیم..به یاد اینکه آهنگ سریال بعد افطار این بود..به یاد اینکه چقد حال به حالی میشدم با این آهنگ .. چقد کوچیک بود اون دنیا.به یاد اینکه دیگه هر شب منتظر بودم فردا بشه ..میترسم بگم.. کاش من دختر نبودم..خجالت میکشم بگم راضی نیستم از اینی که…
-
طرف راست فک من درد میگیرد.
=هی به خودم میگم باید مرتب بنویسم. اما گاهی نمیاد. گاهی که سرم شلوغ مهمونامه.. گاهی که سرم شلوغ رفتن مهمونامه گاهی که سرم شلوغ خودم میشه..علاقه ای ندارم گزارش بدم از دو هفته گذشته، ترجیهم اینه که همین الان رو بنویسم.گوشی چپ لب پایینم از تو دهن ی چیز قلمبه ای شده که هی…
-
berlin hochschule اسم اونجاییه که میرم
نشسته ام پشت میزم. از علائم افسردگی اینه که آدم میچسبه به یه گوشه خونه و همیشه همون کنج با اینترنت ور میره. حتا جرات نمیکنه جای دیگهی تو خونه بشینه.. اما من اونجا ننشستم !خواستم چند تا چیز کوچولو تلگرافی راجع به کلاس نقاشی ام بگم، من جوون ترین آدم اونجا هستم. نفر بعدی…
-
امروز
امروز دفاع کاروله . الان مامان باباشو دیدم.. خیلی هیجان انگیز بود.. اولن که هردوشون کاملن پیر بودن. یعنی مو سفید و مسن . (مامان بابای من خیلی نسبت بهشون جوونن ) .. من هروقت میخام آلمانی حرف بزنم بدون فکر، یه سوتی عظیم میدم . الان من خودم رو چنان به اشتباه معرفی کردم…
-
۵ شنبه ها
از این ۵ شنبه ۹-۱۱ صبح میرم یه مهد کودکی. سوای همه حس خوبی که دارم نسبت بهش.. به خودم امروز که پایه اون کاغذ رو امضا میکردم گفتم من خودم مرض دارم. خودم همیشه از خانواده شلوغ شکایت کردم.. از اینکه از کلاس سوم ابتدایی تا همین الان نسل به نسل بچه کوچیک تو…
-
صبح دوشنبه
اومدم یک پست بنویسم نمیدونم چطور افتادم به خوندن پست های قبلی و تا اون اولین روز اومدنم رفتم. پست های منتشر نشده رو خوندم و احساساتی که تو خودم خفه کرده بودم رو دیدم.من اونی که فک میکردم بودم.. نبودم.. الان که حالم بهتره میخونم نوشته هامو میبینم چقد گناه داشتم .. چقد تو…
-
همه دغدغه های من..
کاکتوس رو میزم جوونه زده.. یکی از آدم های اینجا که داشت میرفت گفت هرچی میخاین از وسایلم بردارین.. این کاکتوس رو با یه سری خرت و پرت از خونه اون آوردیم..اونقد مریض و زرد بود که من بهش امیدی نداشتم.. چند بار هم از رو میز خونه پرت شد پایین..آوردمش آفیس.. وسواس خاصی تو…
-
در و تخته!!
یک خبر مهم که بیاد اینجا بنویسم اینه که امیر هوشنگ در یک هفته گذشته هم دکترای اولشو دفاع کرد و هم زن گرفت.من برای بار اول براش خوش حال شدم. البته همون موقع هم بهش گفتم که بلاخره حاضر شد باهات عروسی کنه.. چطور????!!!!من خیلی مشتاقم زنشو ببینم..خوب اینم یک در بود که به…