-
سر و سامون نسبی
امروز صبح پسره رفته هموروئیدش رو عمل کرده. دیروز من حالی بودم که نگو،. خیلی بد بودم .. از اینکه باید الان من اونجا باشم ،و نبودم، خودش خونسردبود و پررو میخواست بعد عمل از مرخصی پزشکیش سو استفاده کنه بره سفر.. بوداپست رو بگرده . من داشتم از پشت تلفن هی خط و نشون میکشیدم.. غصه خوردم…
-
جهان کوچک من از تو زیباست
حس عجیبی دارم دیشب با نگار چت کردم. میپرسید چی شد که به هم زدن با دوست پسر قبلیت. سر قصه های قدیمی باز شد. انگار نه انگار یک سال پیش بود ها.. من چقدر تغییر کردم .. چی باعث شد این همه آروم و بزرگ و واقع بین بشم … پسره یک جهان دیگه…
-
ما در این روز های خارج دور
بلاخره دارم مینویسم. این روزها حال خوبی دارم. یک حالی است مثل شروع کردن همه چی از نو. زندگی ام تازه شده و من این تازه گی رو پذیرفتم. به اینجا رسیدم که با هر بار تغیر محل زندگیم من مثل یک نوزاد شدم که تولدش با جبرهای زمانی و مکانی و مالی و جغرافیایی…
-
خوبم. نوشتنم از حال بدم نیست. از کار زیاد و وقت خیلی کم و خستگی آخر شبه که میخوابونه منو و نمیزاره یک خط بنویسم. میام زود مینویسم. کار دارم. خوبم. کار دارم . خوبم. کار دارم .
-
پنهان مشو از دلم هر کجایی
نگران کامپیوترم هستم. حرکات ریقویی از خودش نشون میده. این جوری نبود هیچ وقت. این سگی که تو این خونه هست آدم رو عاشق خودش میکنه بسکه میفهمه ! امروز رفتم برای اولین بار تو مرکز شهر قدم زدم. هر چی تا حالا از اینجا نوشتم مال دانشگاه بود. دوست داشتم میتونستم یک فیلم بگیرم…
-
به اینجای زندگیم که رسیدم
این دفه که زنگ زدم بهت و گریه کردم و تو پشت تلفن مثل همه آدم های دیگه شدی من ساکت شدم تمام فرداش به اینجای زندگیم که میرسیدم قبلا.. یک بادبادکی میشدم در مسیر هر بادی . یک بادبادک رنگی تو آسمون که همه بچه ها دوست داشتند دستشون بهش برسه .. اما هیچ…
-
برای گذراندن وقت های عزیز
نشستم تو آفیس منتظرم ساعت بشه ۶ زنگ بزنم به مینال. دختری که قراره هم خونه ام باشه. ساعت کامپیوترم الان ۱۱:۳۳ دقیقه شب به وقت برلینه. مجبور شدم ساعت مچی و موبایلم رو تغیر بدم وقتی رسیدم اینجا. ولی دلم نیومد مال کامپیوتر رو هم عوض کنم. خوبم. یک درگیری روحی پیدا کردم از…
-
اولین شنبه تعطیل
بله میگفتم. دیشب خواب بدی دیدم. تا صبح خواب میدیدم که یکی از دوستای من مهمونی گرفته و همه رو دعوت کرده غیر از من. و پسره هم رفته چون دعوت بوده، هی من حرص میخوردم که چرا دوستم منو دعوت نکرده ولی پسره رو دعوت کرده. و اون وسط ها یک دختری هی میرفت…
-
the first day in Phill
رسیدم به این جا . دیروز از خستگی نمیفهمیدم اطرافم چی میگذره. میم شوهرروجا اومد دنبالم و با ماشینش منو برد تو شهر و دانشگاه گردوند. گفت یک تور کوچیک ده دقیقه ای برای داشتن دید از کل شهرو دانشگاه خوبه. راست میگفت. خونه اونها یک ساختمون بزرگ ویلایی ۳ طبقه در حومه شهر و…
-
The first long flight note with headache and feel to be in prison
این اولین پرواز طولانی زندگی منه . الان ۶ ساعت و ۱۵ دقیقه است که توی هواپیما هستم. دیگه پیک کلافه گی و احساس زندانی بودن از سرم گذشته. وسطاش داشتم میترکیدم قشنگ. یه جایی حس میکردم من الان میخام پام رو بزارم زمین ولی اینا نمیزارن. خیلی حس زندانی و کلافگی داشتم. با نهار…