-
منی که در مسیر سادگی گم و پیدا میشوم
جمعه شب اینجا یک پستی نوشتم در باره خانواده ام. قصه هایی رو که سر دلم باد کرده بود نوشتم.. قصه های غصه دار رو . اما بعد دیدم برای من و پدر مادرم بد میشود همه شما بدانید که چه در خانه ما، پس پشت همه تعارف ها و محبت ها و احترام ها…
-
در ستایش سادگی
احساس دگرگونی دارم . احساس ایستادن روبه روی ۲ ماه گذشته ی زندگیم . ایستادم روبه روی خودم ..احساساتی که از روز اول اومدن اینجا تجربه کردم. تنهایی های مختلفم . بیتابی روز های اولم.. خونه پیدا کردن ظرف ۲ هفته توشهر غریب.. بدو بدو های روزای اول .. از دست دادن هام .. فکر…
-
its so true
پسره آرامش میاره با خودشثبات میاره..هیچ ترسی از حقیقت عریان نداره..به من اهمیت میده اون جوری که دوست دارمبه من توجه میکنه اون جوری که همیشه خاستم و هیچ وقت به این خوبی نداشتم..انگار زمان منجمد میشه وقتی احساس دوری میکنم ازش .. کند میگذره …انگار هیچ وقت نمیاد اون لحظه که من برگردم خونه.حرف…
-
خیلی مهم .
اینجا مینویسم که پس فردا اگه از خودم پرسیدم چیم کم بود که بچه آوردم یادم بیاد.. “چیم کم بود “ امروز من بعد از چند روز غش و ضعف رفتن واسه بچه های مردم تو خیابون به این نتیجه رسیدم که گور پدرش .. حتا اگه سینگل مام هم بشم بچه میارم.. من عاشق…
-
ما در این روزهای کم صحبتی
از پسره بی خبرم. تا اینجا خیلی عالی بودم تو این بیخبری، خودم به خودم آفرین میگم .. اما دیگه ته وجودم یک چیزی تحلیل میره.خسته ام. امروز.. صبح رفتم ببینم به من گواهینامه میدند یا نه.. خانومه گفت باید ویزات حدِ اقل ۶ ماه باشه از امروز.. و مال من فقط ۴ ماه داره..…
-
the fact is so simple
“What is inside the rejection but No?!you don’t like me, ok, that’s fine, I like myself” the dunked girl told me when she was motivating me to go and talk to new stranger people and make friend when I went to a bar alone.
-
به امید* زنده ایم.
فکر کن خونه داشته تو یک کشور دیگه.. آرامش نسبی.. دوست داشته.. هزار تا کار داشته.. برنامه ریزی کرده بوده واسه زندگیش..آخ که دلم خونه..فک کن شاید میرفته ورزش.. شاید لوبیا پلو دوست داشته.. شاید نماز میخونده به شیوه خودش.. شاید ماه گذشته سمینار داشته نتونسته بره..حالا تکلیف خونه ش و همه اسباباش چی میشه؟…
-
بار دیگر شهری که دوست میداشتم
هم .. خیلی حرف دارم.. خیلی چیزا است که باید بنویسم.. سرعت طی کردن روزهام از سرعت نوشتن من خیلی بیشتر شده…رفتم شهر نیویورک رو دیدم. خیلی عظیم الجسته بود. اینقدر بیلبورد گنده که با سرعت تبلیغاتشون رو عوض میکردند دیدم که سرگیجه گرفتم.. با ۲ تا پسر گی رفتم. یک پیرهن تابستونی پوشیدم با کلاه…
-
نوشته های پسره
راستی ی چیزیپسره شروع کرده نوشتن. آدرس اینجا رو نداره اما هی هر روز میگه من کی مشهور میشم.. چرا هیچ کس منو کشف نمیکنه.. بعد میدونه اینجوری که حرف میزنه من احساس عاشقانه میکنم.. هی تکرار میکنه .. فک کردم به دوستام آدرسش رو بدم.. هر چند به دلیل اینکه به عنوان دوست دختر…
-
دور باطل
هر بار که این کار رو تکرار میکنم احساس حماقت بهم دست میده .. بدش خودم رو سرزنش میکنم.اهآدمیزاد ناقص.