-
فکر های هفته یازدهم
احساس بهم ریختگی میکنم. زمان برام به یک زندان تبدیل شده که می خوام از توش بیرون بیام و برم به آینده. برم به جایی که این دغدغه ها تمام شده و من خودم هستم و رهایی از این فکر های زندانی کننده امروز سهشنبه است و من خیلی خسته ام. از خودم و از…
-
poet Mary Oliver: “Someone I loved once gave me a box full of darkness,” she wrote. “It took me years to understand that this, too, was a gift.”
-
فکرهای وسط هفته هشتم
۱- وسط هفته هشتم هستم. یکمی تقلبی میشه انگار وقتی دو هفته الکی اضافه میکنیم بهش ولی من که از ۶ هفته قبل آماده بودم ۱۰ هفته .. ۱۰۰ هفته احساس سرگیجه میکنم. دیشب چنان به این که قرصم رو خوردم یا نه شک کردم که نمی تونستم هیچ جور به حافظه ام اعتماد کنم…
-
۶ می ۲۰۱۹
به این دنیا تورا دعوت میکنم تویی که معصوم و آرام و کوچکی این دنیا زیبا نیست کوچک من اما انتخاب بین وجود داشتن و وجود نداشتن است و من صد بار برای هر کسی که دوستش دارم وجود داشتن را خواهانم و برای تو که خیلی عزیزی وجود داشتن حس خیلی قدرتمندی است لحظاتی…
-
یک روز قبل از تمام شدن هفته هفتم – 2 mai
هنوز اگه یکی حالم رو بپرسه چندان جوابی ندارم که بدم امروز یکم شکم درد دارم و یک عالمه سر درد .. میگم شاید بخاطر این همه پیتزا بود که خوردم اما گشنه ام بودم و چاره ای نبود. بعد از ناهار حالم خیلی بد شد. جوری که نمیتونستم چشمام رو باز نگه دارم. رفتم…
-
۲۹ آپریل – دیدن پالس قلب
اگه از حال و هوای دو هفته گذشته بنویسم باید بگم که خودم هم خودمو نمیشناسم. اینقدر از صبح تا شب احساسات و احوالم متغیره که نمی تونم جزییات حال و هوای امروز صبح رو وقت غروب به یاد بیارم. امروز صبح زود نوبت دکتر داشتیم. این روزا که میریم دکتر تو ماشین کم طاقتم. جاناتان…
-
It's not about you
۱- با ضعف و ناتوانی ام یکی شدم و دست از مبارزه برداشتمبه خودم و به جهان گفتم که من تسلیم محض ام. تسلیم!دنبال شمردن و آزمایش و عدد و رقم نیستم. تست و شماره و نمره رو میسپرم به جاناتان و دکترا.خودم میمونم و این حس بدوی انسانی و زنانه که برام مونده ..…
-
نمیدونم چی بگم نفسم بند اومده احساس میکنم که خوابم احساس میکنم که خیلی خیلی ممنونم. جواب آزمایش امروز مثبت بود امیدوار بودم میتونستم بیشتر بدونم گفت خانومه که نرم مثبت بود .. شاید معنی اش این بود که اون هورمون مهمه خیلی زیاد بالا نبود اما به هر حال بالا بود و از مرز…
-
۱۳۹۸: دست نوشته ای برای تحویل سال نوشته شده از سر کار
از اون عید هاست که عید شده ولی قلب من هنوز تو سال گذشته دنبال گمشده هاش میگرده. عید شده ولی من اصلا آماده نیستم. هفت سن نخریدم. چیزی نچیدم. یک دونه سیب از شرکت بردشتم بیارم خونه, با سیر و سرکه و سکه که خونه هست .. شمردم ببینم چند تا سین میمونه .. …
-
نظری از دنیای آدم های بیرون
اخطار : این یک نوشته تاریکهتقاضا : تورو خدا به خودتون نگیرین و بعدش در موردش با من حرف نزنین. زن های هر روز رو به سه دسته تقسیم بندی کردم: اونهایی که مادر شدن و هیچ نمیفهمن من/ما چی تجربه میکنم. اینها خوش بین و مهربان و امیدوارن و بعضی هاشون سکوت میکنن وبعضی ها هم میگن بابا…