-
گفت o گو
١-دست نوشتنم کند شده و نمیدونم که از چی شروع کنم . حرف های زیادی دارم. دلم میخاد که بشینم با خودم گفتگو کنم. الان این هفته باید برم یک آزمایش عمومی بدم . من چون آدم سالمی هستم سالی یک بار چک آپ میکنم و از این مادر هایی هم خواهد شد که بچه هاش نگران سلامتیش نخواهند بود چون خودش از خودش مراقبت میکنه . بعد آزمایش باید پاسپورت مبارک رو هم تمدید کنم. پسره آخر هفته میاد و من واقعن دوس دارم که بیاد. از وقتی رفته من اش پزی نمیکنم.دیگه اینکه یک سمینار داریم و در دو هفته گذشته من مشغول این بودم که مقاله کذایی رو آماده کنم . هفته پیش درفت رو فرستادم برای استادم و الان دیگه باز باید بشینم سر پایان نامه . این از این. ٢- چیز دیگه ای که میخاستم بگم نگرش این روز های من نسبت به زندگی بود . هنوز یک هیجانی نسبت به آینده دارم. ته وجودم هنوز یک بچه ای ام که فکر میکنه در بزرگ شدن خیلی چیزا هست. و هیجان دارم زودتر برم جلو.. ببینم چی میشه .. حالا میدونم تهش هم خبری نیست هااما می دونم که جهان جای کلکیه و ممکنه باز هم چیزایی اتفاق بیفته که تا مغز استخوانم گریه رسوخ کنه . بعد این باعث میشه یک جورایی زره پوش آماده آینده باشم و یادم بمونه که قوانین جهان چجوری اند. ٣- درباره رابطه ام میخام بنویسم. یک مانعی هست و اون هم اینه که رابطه معمولا چیز خصوصی ایه و آدم دوست نداره چیزهای خصوصی و مخصوصا اشتباه هایی که خودش یا طرفش مرتکب میشه رو باز کنه. یا بگه که چیز ها چجوری اند بین اون و طرف مقابلش. یک حریم هست.حالا من کمی مینویسم هی هم سعی…
-
some updates
بلاخره ان کاری که خیلی مدت میخاستم انجام بدم رو کردم . از اون ساختمون دور بزرگ نیمه خالی اومدم نشستم آفیس آندره ا . که پر از آدم و زندگی و فعالیته . یکم فقط آروم ترم و احساس میکنم کارم جدی تره نسبت به گذشته. کتاب خوبی پیدا کردم که مدام دم دستمه یک دوست جدید هم پیدا کردم که قهرمان شنا ست و ایرانیه و اهل ساریه و مدرسه ما هم بوده . خونه اش هم خیابون بقله . یعنی این همه نزدیک به من .. دیروز با هم رفتیم شنا و بد از ٣ ماه من بلاخره آب زدم به تنم. اون کلی اشکلاته منو گرفت . شب اومد خونه باهام. یعنی من ازش خاستم که بیاد. پسره رفته سویس . استادش منتقل شده و ماهی ٢ هفته اونجاست ٢ هفته اینجا. البته فعلا . شاید مجبور شه بیشتر بره . من هم دیشب تنها بودم . اما اونقدر حرف زد دوست جدیدم که من از خستگی مردم .. من اونقدر غرق مسایل خودم بودم و اونقدر گیج مشکلات و غم های زندگی خودم بودم که یادم رفت چیز هایی که الان دارم چقدر با ارزش اند . یادم رفته بود سال اول چی کشیدم .. فراموش کرده بودم زندگی یک آدم تنهای مهاجر چقدر ملال و غصه درش هست . چقدر آدم پیچیده میکنه مسایل رو ..اصلا چقدر حال آدم بده .مهاجرت یک پدیده دیگه است. با تجربیاتی که آدم تو کشور خودش داره خیلی فرق میکنه. مثل یک بیماری مزمن میمونه. این ها رو تازه گی ها درک کردم . از وقتی بابا رفته من خودم رو پر از غم مبینم ..اصلا هنوز باورم نمیشه ..گاهی هم که گریه میکنم تا جایی که زور دارم..اما دیروز فکر کردم اگه همین چیزایی که الان دارم رو نداشتم و بابا رو از دست میدادم خیلی وضع بدتر بود . اگه پسره رو نداشتم. اگه خونه نداشتیم .. اگه امنیت یک رابطه آروم رو نداشتم . اگه کسی رو نداشتم که کنارم باشه و دوستش داشته باشم و خیالم راحت باشه که اون هم منو دوست داره .. و بعد بابا میرفت من خیلی کم میاوردم .. شاید برمیگشتم .شاید نمیتونستم ادامه بدم .. من هنوز تمرین های زیادی هست که باید انجام بدم. تمرین های رابطه دو نفره . اما یک جوری آرومم الان . خوش ام که اومدم این آفیس جدید…
-
مرگ رو هنوز نمیدونم .
تو تخت نشسته ام . بیرون آفتابه و من دلتنگم . افسوس های بچه گانه میخورم . میگم کاش امروز بابا بهم زنگ میزد. انگار زنگ زدن بابا از مردنش جداست . انگار که حالا چی میشه مثلا اینقد سخت نگیره یک تلفن بزنه خب .. حال و هوای اون روزااییه که بابا زنگ میزد…
-
روز خوب
من روزی پر خواهم کشید از روی همه پایان نامه ها و همه روز های ممتد از روی زندگی مجبور و از روی دلتنگی هایم من پر میزنم و پر می زنم و دور میشوم و مطمئن باشید در ان ارتفاع اشکی گوشه چشم هایم و لبخندی پهن روی لب هایم است
-
دوراهی
موندنم خونه نه از سر تنبلی ها . اصلا . ساعت ۷ از خواب پا شدم و از لحظه بیدار شدن ذهنم فعاله تصمیمات تو ذهنم این ور اونور میرند .. تاسمیماته اینکه بعد از دکتری میخام چه کنم . چی دوس دارم (هیچ نمیدونم ).. چی دوست ندارم . (تا حدی میدونم ) اره…
-
بعد از عید ۹۱
نشسته ام تو فرودگاه ترکیه و این حس خیلی خاص و با کلاسیه که آدم وسط سفر کامپیوترش رو باز کنه و فیس بوک کنه یا بنویسهاین روز های آخر به قدری سرم شلوغ بود که نگو .. ۵ شنبه و جمه به طور باورنکردنی مهمون اومد و من دیگه از خستگی عذر خواهی کردم…
-
وقتی صدای آدم ها و جیغ هاشون از توی گوشی به من میگه که امشب ۴ شنبه سوری بود
نشستم تو هتل . عین بچه هایی که از خونه دور افتادن و خونه ی فامیل که هیچ بچه کوچکی نداره حوصلشون سر میره و شب رو مجبورن بمونن و دلشون پر میکشه برای خونه شدم . و احساس زندانی شدن میکنن ..اما راستش که دلم پر نمیکشه .فقط میخام که برم خونه .. خیلی…
-
خوب نیست بچه ها رو کشتن..زن ها رو کشتن دل منم خونه خوب دل من همین طوری حالش خوب نیس همین طوری جهان تنگه
-
تو این شب های تاریک طولانی
دل تنگم.
-
جمعه
ظهر یک شنبه استدوست دارم از تک تک لحظه هاش آرامش بگیرم .امروز مال منه . دلم نمیخواد با کسی قسمتش کنم . دلم نمی خواد برم با آدم ها معاشرت کنم. دلم میخواد فقط بشینم کارا ی آروم خونه کنم، برای اون کارایی که تمام هفته عقب انداختم ، دلم می خواد یکم این بهم…