-
یک خبری بدم از خودم ها؟
مینویسم که بگم خوبم.راضی امآرامش دارم.بعد مدت ها میتونم کار کنمبعد روزهای متمادی اضطراب و نا آرومی یک کلاس زبان هم از دیروز شروع کردم به رفتن یک ساعت هایی هم میشینم در خلوت برای خودم مینویسم که این دلم سبک بشهآدم در زندگی بعد از هوا به دوست خوب احتیاج داره. آدم باید قبل خواب…
-
خدا کند که بشود و این روزها تمام بشود
قرار دادم تمدید شدنرگس اعتراض کرد که چرا وقتی تمدید شد نگفتی . دیدم راست میگه من فقط غر زدم .. بعد که بهتر شدن ننوشتم .. سلیقه موسیقی ام تغیر کرده، به قول پسره از لیلا فروهر و شهره به سمفونیک متال .بعد این موسیقی جدید به طور خیلی زیادی منو آرام میکنه. هیچ چیز…
-
برای خودم که گم شده بود و انا دستم رو گرفت
قرار دادم تا پایان سپتامبره و استادم قولی که بابت تمدید بهم داده بود رو کنسل کرد، فقط دو و نیم ماه پول دارم و ویزا .. صرفا چشمم بازه و به جهان خیره شدم .به تمرکز احتیاج دارم تا بتونم خودم رو جمع کنم .شاید برم یک پست داکی یک سال. شاید تند تند اپلای کنم…
-
مرور
پست هام رو دوره کردم که یادم بیاد زندگی تو برلین چه شکلی بوداز یک جایی به بعد دیگه نوشته هام رو دوست نداشتم .. قبل سفر رو میگم…آخرش فکر کردم کلا شاید احتیاجه که یا فقط اتفاق ها رو بنویسم یا فقط احساساتم رو.. اینجوری که ی خورده از هر چی اینجا میزارم یکم عجیبه .…
-
پس از سفر
برگشتم خونه .جهان ام باز تکون خورد.. دیشب شب آخر نشستم دم غروب تو ساحل که طبق عادت همیشگی جمع بندی کنم سفر رو.. یاد گرفته هام رو .. سفر خیلی برای من بزرگ بود.. شاید اولین سفری بود که از بس در لحظه زندگی کردم و تفریح کردم که یک اثری رو روح من گذاشت .. امید…
-
اینجا یادم اومده که آدم ها کسل کننده و تکراری نیستند.
نشسته ام تو ی رستوران کوچیک و خیلی ارزون به اسم منهتن کافی و ناهار خوردم . سفارش دادم برام یک نوشیدنی بیاره به این بهونه که بیشتر اینجا بشینم . هوا خیلی گرمه . الان نوشته ٣٠ درجه اما من بیشتر حس میکنم. شاید به دلیل رطوبت باشه . بیشتر آدم های گروهمون رفتند…
-
امروز ٤ شنبست و من از دستم در رفته چند روز پیش خونه بودم ..یک شنبه ظهر از برلین رفتم مارسی و بعد اجک سیو ajaccio. البته اونجوری که بومی ها و اهالی صدا میکنن ی چیزی شبیه اینه . اجاکسیو یک ده یا شهر کوچیک در جزیره کورسیکا است . یکی از جزایر بزرگ جنوب اروپا…
-
یک خر راضی واقعی
١من مثلا وقتی یک دوست قدیمی رو میبینم یک خلاصه از خودم از وقتی آخرین بار دیدمش رو میدم . اون موقع فکر نمیکنم که آیا این مدتی که همو ندیدیم چیزی در اون یا در رابطه امون عوض شده یا نه . در مورد بضی از دوستام ی جوریه که فاصله نمیگیریم . یعنی…
-
ای دل غافل
یکروزی بود با پس زمینه سردرد. بازده بالا و احساس غم محو . دوچرخه سواری کردم. ٢ تا تاپ ساده خریدم . یک جای دنج وست یک نقطه شلوغ شهر پیدا کردم . ٤-٥ ساعت کار کردم که خیلی بازده داشت . فصل دوم از ٦ فصل پایان نامه ام رو نوشتم . یعنی ویرایش کردم…
-
جمعه بین التعطیلین
دوست دارم آدرس اینجا رو به یک دختری بدم به اسم نسیم ، از وبلاگش میشناسمش . من کلا وقتی جایی کامنت میزارم بدون لینک به اینجاست تا حالا همیشه اینجا شخصی مینوشتم . فقط آدم های محدودی نوشته هام رو دنبال میکردن . اگه آدم های غریبه بیان من خجالت میکشم. نه چیزهای جالب هیجان انگیزی مینویسم و نه قلم خاصی دارم . تازه ویرایشی هم که در کار نیست . دیگه اینکه پسره برگشت ، رومانتیک و خوب . یک عالمه شکلات سوییسی و پنیر آورد . من در آرامش به سر میبرم . با خودم . سمانه رفته دنبال ویزاش. سمانه بعد تلاش ای که کرد الان خانوم دارای پذیرش دکترا شده و این خیلی خوبه . خیلی خیلی خیلیمیره گوتینگن و من ته دلم بهش افتخار میکنم و ازش راضی ام .🙂 اینقد سفارت آلمان این بیچاره رو برد آورد به بهانه تکمیل کردن مدارک و تایید کردنشون .. این تایید مدرک رو آلمان تازه به درخواست ویزا اضافه کرده . نبود. میری اول میدی تایید و اگه همه چی کامل بود میری مصاحبه و تحویل مدرک . زندگی میکنم. این روز ها همه چیز آسان تر به نظر میاد . فقط دلم برای خونه و مامان اینا تنگ میشه . اصلا حتا نمیدونم دلم برا چی تنگ میشه .. حس مبهمیه.. اخیرا هر بار این حس میاد سراغم باهاشون حرف میزنم. تماس یا چت یا چت تصویری .. بعد خیلی حالم بهتر میشه .. گاهی میگم پاشم بعد دکتری برم ایران کلا . بعد میدونم که دو هفته بیشتر ظرفیت آدم های اطراف رو ندارم (بقیه فامیل رو میگم که حضور یکپارچه و سبزی دارند همیشه و آدم مجبور میشه به حرف ها و نظراتشون گوش بده . ) یک کار خوبی از ورونیکا یاد گرفتم .یکی دو روز رو در ماه به اسم روز زیبایی نامگذاری میکنیم…