-
خیال خواب
یک حالت تازه ای برام اتفاق افتاده . چند شبه خوابم نمیبره. یعنی خسته ام اما یک اضطرابی دارم که تا میام برم تو تخت انگار همه اتفاق های مهم جهان در اینترنت شروع به افتادن میکنند و من باید این کامپیوتر رو روشن بزارم کنارم . بعد هر بار که از شدت بیخوابی بی جان…
-
صبح 4 shnbeh
صبح که میومدم داشتم فکر میکردم که خیلی وقته ننوشتم. امروز هیچ کاری ندارم. یعنی کار همیشه در زندگی هست اما لزوما حوصله نیست. حالا باید یک برنامه هکی برای خودم بریزم. شاید بعد از ناهار.. تنبلی ام امروز . شاید که تقصیر هوا باشه که ابری و بارونیه . شاید تقصیر استادم باشه که دیگه از دیروز بهم کارجدیدی…
-
1
ما تغیر میکنیم . احساساتمون تغیر میکنه و این یک چیز طبیعیه. در هر اتفاق تازه پیامی نهفته است.
-
آپ دیت
١ دو نفر در فیس بوک منو بلاک کردند. هر کدومشون منو یاد یک دنیا خاطره میندازه خب شما خانوم، شما آقا حقتونه دیگه من رو نخواین. من دلم براتون تنگ شده اما هنوز نمیتونم بیام با ها تون حرف بزنم. هنوز خیلی آماده نیستم . ٢ راجه به کلاس زبانم باید بنویسم . راجه به معلم مون و…
-
ندارم
خیلی وقته میخام بنویسم اما نمیدونم از روزمره بنویسم یا از ته روح خودم شیر میخورم این روز ها و ناخن هام خوب رشد میکنند، خیلی وقت بود ناخن هام محکم نبودند چون شیر منظم نمیخوردم. حالا البته میشه لاک زد و لذت برد. دلم برای یک ادمی تنگ شده که صد ساله انگار ازش…
-
این سر شوریده باز اید به سامان ؟؟ اید ؟
و الان . به خودم نگاه می کنم. میدونی حالم چطوره؟ انگار دارم خواب آلود تو بیابون برهوت راه میرم . هیچ گیاه سبزی باقی نمونده و من به شدت خوابم میاد. اما میدونم خوابیدن هیچ فایده ای نداره. نه اینکه خوب نباشه فایده نداره.. فایده صرفا نوشتن؟! ازش فرار میکنم. میدونم بنویسم آروم میشم. اینجا…
-
trying to make my Sunday
صبح یکشنبه رو نشستم دوباره مثل دیروز به خودم پرداختم ومثل دیروز مطمئن شدم که روزم رو قراره مفید بگذرونم. چند تا برنامه شاد و تفریحی هم چپوندم تنگ روزم. مثل دیدن کارتون مریندا تو سینما و رفتن کوتاه یک ساعتی به موزه عکاسی که سر راه بود و من این نمایشگاه جدیدش رو دوس…
-
روز مره
دوست دارم حالا ز چیزی که بهش میتونم بگم روز مره بنویسم.از اول آگوست این برنامه رو دارم .صبح ها زود پا میشم ، ساعت ٦-٧ بعد اولین قطار رو میگیرم میام سر کار و تا ساعت ٤-٥ و بعضی وقتا ٦ عصر میمونم آفیس. بعد میرم کلاس زبان. قانونش اینه که هر روز برم اما بسته به…
-
تولدم
برای جشن میلاد خودم که باید در آفیس سپری بشه برای امروزی که بابام همیشه شاد بود از اتفاقشو صد بار برام تعریف کرد اون روزو .. سال ٦٣ صبح زود.. دوید اومد خونه از بیمارستان. آقاجون رو برداشت برد آرامگاه، خاک مادر بزرگش (مامان آقاجون) و اونجا بهش گفت که من به دنیا اومدم و…
-
ماهی گریز
گفتی که نترسم و بمونم .گفتی که همه تنهایی هام رو هم میتونم تو بغل تو جا کنم..گفتی که نرو به خواب هات لبخند میزنم.به آواز خواندنت در حمامو به عادت کردن من لبریز از تردید املبریز از دوگانه گی آیا کسی امنیت زندگیشوفدای زل زدن تو چشمان ترس هایش میکنه ؟ آیا کسی حاضرهاز روی جزیره سبز…