-
و این خیلی بد است.
کار کردنم نمی اید. دوباره وقفه ایجاد شده بین روند کار کردنم و من بد جور تمرکزم پریده. هفته پیش که رفتم سفر وقتی برگشتم مدهوش و سر مست از سفر بودم. خیلی خوش حال بودم که اونجا چند نفر رو دیدم که تو شرکت هایی کار میکردند که تهش من فهمیدم دوست دارم اونجاها کار کنم.…
-
با سلام
قبل از سلام امروز صبح فیس بوک رو باز کردم , ماری پیام ام رو جواب داده بود . گفت یک وبلاگ دیگه بسازاین روز ها رو ثبت کن. چرا زود تر به عقلم نرسیده بود ..همون لحظه یک وبلاگ دیگه ساختم. راه حل این بود.. ممنونم برای این گره گشایی. خوش حالم این کار…
-
سیاه ,سفید ,خاکستری
١ امروز هیچ کار کردنم نمی اید. هیچ ، حتا عذاب وجدانی هم که در اثر کار نکردن حس میکنم به قدری ناچیز است که به حساب نمیاید. انگار امروز را باید کار نکنم و همین هم که هست. سه دوست تازه ام مردان بزرگ سالی هستند که بچه های نوجوان دارند و هرسه از همسرشان…
-
update
سلام میخوام دوباره بنویسم. ٦ ماهه که دست به این وبلاگ نزدم و کل زندگیم رو تماشا کردم که زیر توفان تغیر بعضی جاهاش شکست و خراب شد. بعضی جاهاش نصفه نیمه موند . احساس میکنم که هر چی میگذره خوش حال تر میشم . امروز سومین روز کارم تو این بیمارستانه. دارم راجه به سنتز…
-
کیسه معنویت *
لحظه های این شب ها خیلی عمیق تر از لحظه های عادی میگذرند . انگار که آدم از تو دل هر لحظه اش یک عالمه راز میکشه بیرون. رابطه ام با شب تغیرکرده . شب دیگه یک بازه نابسامان نیست که باید زود تر با روابط و آدم های مجازی پرکنیش تا از اون از…
-
نه این که خسته باشم یا مضطرب، فقط حرفی ندارم .
روز هام در یک آرامش خوبی دارند میگذرند . اصلا هم به قبل دفاع ارشد هم شبیه نیستم . در واقع این باور که حالا مگه چه خبره ، چیز مهمی هم نیست حالم رو خوب میکنه . واقعا چه اهمیتی داره که یک آدم کوچک در گوشه کوچکی از جهان -که توش آدم ها…
-
مدت هاست که نمینویسم
انگیزه هام رو برای نوشتن گم کردم. یک سفر بود مدت ها میدونستم باید شروع کنم. باید .. و شروع کردمش . اینجوری که جایی نمیرم و تمام جهان رو میگردم هم زمان ویزاش اومد. شادی دو روز گذشته من بی حد بود .. مدام تصویر میکردم که چه کار هایی میتونیم با هم بکنیم ..…
-
من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
تمام شد. تحویل دادمش .. احساسش درست شبیه روز آخر مدرسه بود . احساس سبکی . ممنونم . نه فقط از آدم هایی که دلسوزانه کنارم بودند .. واقعا تنهام نزاشتن .. خودشون میدونن کیان .. نه فقط از آدم ها .. از خیلی چیزای دیگه .. از چیزایی که تو این مدت اخیر* یاد…
-
چه بی هوا من خودم شدم
۱- دیشب خواب دیدم که بچه دارم. بچه خودم بود. گفته بودم همیشه خواب بچه های مردم رو میدیدم ؟ ۲- تایپ بدنه اصلی پایان نامه ام تمام شده . حالا باید بشینم ۲ جور ویرایش اش کنم مفهومی و تایپی . یک جوری راضی ام ازش، اما راستیتش فکر میکنم کار سختی بود . وقتی میومدم…
-
یک کتاب خونه با سقف کوتاه که امن بود
خانه هایی که سقف کوتاه دارند حال من رو خوب میکنند . یک کتاب خونه نزدیک خونه من هست که یک طبقه است و فقط یک کتاب خونه است. انتظار دیگه این از این مکان نمیره، سقف آرام کوتاهی که تو دلش کلی کتاب جا داده و آدم میتونه عصر ۵ شنبه ای که توان…