-
جمع بندي اخر هفته
اين روزها شايد شادترين دوران زندگيم رو در يك سال گذشته تجربه كردم، شادي رو با تمام وجودم صدا كردم و دست از دعوت غم و تنهايي برداشتم، هر تصوير ترسناك رو با يك تصوير امن عوض كردم و به طرز ساده لوحانه اي روياهامو از نو نوشتم ، هر بار كه خالي شدم خيلي…
-
حال امروز من
امروز یکی از روز های بهاری بادی بود .. از بس باد سرد به مغزم پیچید که تا شب سردرد داشتم. امروز با اما بودم. اما بچه کوچک انا همکار قدیمی عزیزمه که سه ماهشه و من ازش به صورت پاره وقت پرستاری می کنم ، هنوز نمیتونه خودش رو قل بده اما با چشماش…
-
شب اخر
فردا صيح روز جديدي از زندگي من شروع مي شه و من ام شب احساس تمام شدن و مردن دارم تا فردا دوباره به دنيا بيام و از نو زنده بشم خوش حالم مضطربم، مامان من تو اون اتاقه و مامان جاناتان تو اشپز خونه و من دنبال يك ذره احساس امنيت مي گردم يكي…
-
me and one of the cats
امروز صبح داشتم کار می کردم اومد چسبید بهم و خوابید .. فک کنم از گرمای کامپیوتر و پتو بود که خیلی خوابالو شد. یکی از چیزایی که منو خیلی رام کرد این بود که یه وقتایی این گربه میومد و فقط کنارم میخوابید یا می نشست .. منم به کارم می رسیدم.. به محض این که پا…
-
از اينجا و انجا
١- نمي دونم نوشته بودم يا نه، من از ماه ژانويه ديگه سر كار نمي رم، يعني در يك توافق با استادم به اين نتيجه رسيديم كه من به درد اين كار نميخورم، بيش از حد بيو شيمي بود من هم نه تجربه درسهاي بيو شيمي رو داشتم و نه علاقه به كندوكاو درباره كاركرد سي…
-
اين روزاي من
روزها اونقدر سريع ميگذرند كه اگه براشون برنامه اي نريزم از كنترلم خارج مي شند. از وقتي از كانادا برگشتيم دقيقا يك هفته ميگذره، و تو اين هفته بيشتر ازهمه دنبال كاراي اداري ازدواج الماني بوديم، يعني اين كار خودش يك پروژه ست. مثلا ازمون گراهي مجدد ثبت نام شهرداري ميخواند اما فقط بايد ماكزيمم دو…
-
روزهای سفر کانادا- اسکی
دیروز ۳۰ دسامبر بود که برای اولین بار من تو این زندگی کوچکم اسکی کردم. و اولین احساسم این بود که خب مگه پاهای خودم چشه که این چوب های ناراحت دراز رو باید به خودم ببندم. مثل یک زور بود. بلد نبودن هم کلا برام کار سختیه ینی قبول اینکه باید مثل یک بچه…
-
سفر کانادا – شب سال نو
امشب شب سال نو است. من بر خلاف همیشه که هیجانی می شدم در ابن لحظات، امشب ارومم. سال دوهزاروسیزده میلادی سال خوبی بود. سخت بود اما پربار .. امروز من همراه خانواده جاناتان در مونترال رفتیم به یک پارک طبیعی بزرگ که حیوونا توش ازاد بودند و ادمها باید سوار ماشین میموندن و از…
-
انتظار
بابام کلا دست به نصیحتش خوب بود، و چند تایی هم شعر برام می خوند در باب پند و درس زندگی و اینا، منم خیلی حرفهای بابام برام مهم بود، همیشه بهش گوش میدادم، همه شعر هایی که برام خوند رو هم حفظ کردم تا یادم بمونه ..زندگیم که سخت شد استفاده کنم .. یکیش…
-
برای نوشتن
سلام از اکتبر تا الان چیزی ننوشتم ، دلایل زیادی داشت احتمالا عادت در وبلاگ نویسی از سرم پریده ، دیشب قبل از خواب فکرهام رو جمع وجور کردم دیدم که من هنوز ادم نوشتن ام. ادم نوشتن برای خودم و چار نفر دوست نزدیک. شاید این نوشتن بود که من رو در سخت ترین…