-
من خودم كدبانو ام!
امروز رفتم خونه ص كه كيسه نايلون حاوي عيدي هاي خواهرها رو بدم بهش، تا ببره ايران با خودش. شوهرش سرماخورده بود.. با فرهيخته گي كامل هيچ توصيه اي بهش نكردم فقط گفتم اخي بيچاره.. كاش زود خوب شه.. چون ميدونم ص هر كاري از دستش بربياد ميكنه و حتما خودش ميدونه بايد سوپ بزاره و…
-
اِما ..
اخرين روزهاييه كه ميرم از اِما مراقبت ميكنم. الان حدود يك سال شده كه من بصورت هفته اي يك بار بيبي سيترش هستم البته يه وقفه اي چند هفته اي اون وسط داشتيم.. اما جيغ نميزنه يعني اداي جيغ رو درمياره ولي صداي خيلي ارومي ازش خارج ميشه و من نگرانم. احساس ميكنم اين اصلا…
-
ادم ها -١
تو مترو از راه كه رسيد دفترش رو باز كرد و شروع كرد از روش خوندن .. يك سري ورق هم لاي دفترش بود. به خودمون فكر كردم، ما هم احتمالا وقتي به سن و سال اون برسيم يك دفتر گل گلي خواهيم داشت و روز ها توش رو درست مثل الان سياه ميكنيم. دوست…
-
یک سه شنبه دیگه
١- احساس نويي به نوشتن دارم، انگار يه جورايي اين روزا تكليفم باهاش روشن شده.. ٢-هنوز مریضم.. الان دیگه در سومین هفته به مرحله برون ریزی بعد از سرما خوردگی رسیدم. چون آنتی بیوتیک ها خیلی قوی بودن و همه باکتری های خوبم رو کشتن. صبح جون نداشتم از تخت پاشم. بعد ازظهر یک قرار…
-
سرماخوردگي دلتنگي و بچه همسايه!
١-شايد عجيب باشه اما درست روزهايي كه بهترين اتفاقات دارند شكل ميگيرند من ترسيده و مضطربم. نه بخاطر شروع كارم و بقيه چيز هاي خوب.. بلكه يه پرنده غمگيني از صبح تو دلم اواز ميخونه تا شب.. يه حال قبل پريود مانندي.. مدام احساس ميكنم دنيا دوام نداره و اميدي نيست.. امشب فكر ميكرديم براي…
-
از بين نوشته هاي قديمي
نوشته زير رو وقتي نوشتم كه خوب نبودم الان خيلي حالم بهتره از هر لحاظ هدف دارم و احساس مفيد بودن ميكنم تو روزهام اما خوبه وقتي گذشته رو دوره ميكنم و بخاطر ميارم چقدر طولاني سرگردون بودم بعد تموم شدن درس ٥-٦ نوامبر ٢.١٤ امروز صبح تو يه هستل تو كلن بيدار شديم،…
-
انگار يكي اين زمان و مكان رو هر روز با مقياس جديدي اندازه ميگيرند
تازه از ايران اومديم . دقيق ميشه دو ماه و نيم ولي من هنوز احساس ميكنم ايران و ادم ها نزديك هستن. بنظرم فاصله ها كوتاهه و همه چيز در يك سطح ارومي قرار داره. ميدونم شيش ماه ديگه دلم خيلي تنگ ميشه و احساس دوري شديد ميكنم انگار فاصله هاي زمين كش مياد و…
-
سال نو مبارک
نه اینکه اینجا ننویسم کلا برای خودم هم نمی نویسم . این دو هفته تعطیلی خوش گذشت . عصری اومدم به روش همیشگی جمع بندی کنم دفترم رو آوردم که بنویسم, همون لحظه ژان شروع به تمیز کردنخونه و جارو برقی کرد. من هم عذاب وجدان گرفتم پشتش دویدم و حین جمع کردن اشغال هام…
-
زور میزنم بیشتر بنویسم
خیلی دوست دارم مرتب بنویسم, حتا گاهی به نوشتن روزانه فکر کردم. اما یک چیزی مانع میشه, همون حالتی که در همه رکود ها هست. در همه روز های کند زندگی . ژان رفته از دارو خونه برا خودش دارو بگیره, من سرما خوردم و نمیتونستم همراهش برم , چند شب پیش آب جوش ریخت…
-
من در این ماه های سبز و ساکت
١- دیروز یکی از نوشته های سابق ام رو خوندم به نوشتن یک کتاب فکر کردم بعد یک عالمه فکر جانبی بهم هجوم آورد.. نکنه کتاب سردو مایوسانه از آب در بیاد؟ نکنه آدم ها با خوندنش حالشون بد شه چون قراره از چیزهای بد بنویسم .. بعد تصور کردم کتابم مثل هری پاتر معروف شه .…