-
روز ها
ساعتها پشت هم گزارش مينويسم. جدول ميسازم. براورد ميكنم كه چند نفر امروز خريد كرده اند. برايم اهميتي ندارد. راستش خوشحال ميشوم كاركرد نابسامان ان شركت را ميبينم. هيجان كار داشتن جايش را به حقيقت من و ماشين داده. حقيقت يك شغل بدون ارتباط انساني. ساعتها مقابل كامپيوتر مدام خودم را به تعويق مي اندازم.…
-
به هم ريختگي
من از تو راه برگشتي ندارم به سمت تو سرازيرم هميشه عكس از اتاق خواب ..
-
از نوشته هاي قديمي ٢..
نامه ‘ف’ .. وقتی خوندمش خیلی حالم گرفته شد..یادمه همون موقع روزهای اولی بود که رسیدم این رو برام فرستاد .. حالم بد شد..تو اون قیری ویری روزهای اول که مغزم داشت هنوز اطراف رو به صورت کاملا بدوی شناسایی میکرد و من مثل بچه تازه به دنیا اومده همش گیج و خواب آلود بودم ,…
-
جاده هاي شمال محاله يادم بره!
در راستاي اضافه كردن تفريحات ارزان و كوچك به زندگي مون كه خيلي خوش ميگذره توش 🙂 اين شنبه كه هوا خيييلي گرم بود و احساسش به حدود ٤٠ درجه هم ميرسيد ما سوار قطار تخفيف دار اخرهفته شديم و زديم به جاده به سمت شمال ! اولين قطار اونقدر شلوغ بود كه جاي سوزن…
-
۲- شب ها
شب ها كه ميام خونه بدوبدو ناهار فردارو با سالاد و شام امشب اماده ميكنيم و از روزمون براي هم ميگيم.. بعدش اگه حوصله كنيم شام رو با يك سريال پليسي ميخوريم و يا همينطور حرف ميزنيم كه دير وقت بشه و بخوابيم. زندگيم با ژان مثل يك بچه داره رشد ميكنه و بزرگ ميشه…
-
۱- صبح ها
سالهاست چيزي ننوشتم فكر ميكنم دليل اصلي اش اين باشه كه در كنار كاري كه پيدا كردم تمام وقتم مي دوام و در زمانهاي استراحت خودم رو به ارومي از يه گوشه تماشا ميكنم. اضافه وزن سال گزشته رو كم كردم و دوباره خودم شدم..اين تغيير هايي كه در ٤ ماه گزشته در زندگيم صورت…
-
Monday 11 May
۱- آقای رییس جمهور کشور اشغالگر امروز میاد خیابون شرکت ما تو فریدریش اشتراسه برلین ما کلا نمیتونیم از ۹ تا ۶:۳۰ از ساختمون خارج شیم, هیچ کی حق نداره بره رو بالکن و هیچ پنجره ای نباید باز بشه . پلیس گفته اگه سرتونو بیارین از پنجره بیرون با تیر میزنیم!! دور تا دور خیابون رو هم با تک تیر…
-
جمهوري زيباي چك
١- ادم ها در جمهوري چك به من لبخند ميزدند، وقتيبه طور تصادفي نگاهم بهشون ميفتاد. وقتي با صداي بلند از ژان سوال كردم و اون جوابو نميدونست يكي كه داشت رد ميشد با ادب جواب داد. وقتي ما با اضطراب داشتيم در ايسگاه غلط پياده ميشديم يكي اومد ازمون پرسيد كجا ميخوايد بريد و…
-
آفتاب قبل عید
یک بیسکوییتی خریدم که شکل شیرینی زبانه. البته من رو یاد اون میندازه. نمیدونم که واقعن ربطی بهش داره یا نه. فردا امتحان پایان ترم زبانه و من خیلی خوش حالم که کلاس تموم شد. امروز روز خوبیه. من تکلیفم با روز روشنه.. نشستم تو آفتاب بیست دقیقه .. بعد هم چایی ریختم با اون…
-
بهار
بهار نزديكه، خيلي نزديك، از هوا و بو و پرنده و باد و برگاي سبز نو و سبزه هايي كه جلو در بالكن مون دارن قد ميكشن ميشه اينو حس كرد. پارسال اين موقع مامان و عمه ام اينجا بودن. هوا سردتر بود.. و من در ابتداي راه بيكاري بودم. كاش وردارم يك زنگ به…