I feel so thankful

۲-  یک خبر کوتاه و عمیق و خوب . در دو ماه گذشته دو تا قرض تاریخی که گرفته بودم پرداخت شد . پول فروش یک زمین موروثی رو با چندین کلک و روایت و پنهان کاری با موفقیت  دریافت کردیم ( باورم نمیشه روابط در ایران در این حد  پیچیده اند) و به اضافه مقداری که با ژان جمع  کردیم به یک حساب سپرده ثابت به اسم بچه ها ریختیم .. و بچه ها سودش رو به صورت پول تو جیبی با مدیریت من دریافت میکنند!
این یک موفقیت بزرگ در تاریخ خانواده محسوب میشه که هیچ کدوم از اعضاء هیچ وقت در طول این سالها یک حساب سپرده طولانی مدت نداشته اند ! من خیلی خوش حالم . خیلی زیاد.. که مغلوب بی پولی های مامان وقرض ها و مشکلات همیشه گی اش نشدم ..  چون که هر دختر خوبی باید اول مشکلات مادرش رو حل کنه و دل اونو شاد کنه ..در واقع مادرم باید بره خودش دل خودشو شاد کنه و قرض هاش رو بده .. من این کارو از سال سوم لیسانس تا چند ماه پیش براش کردم.. همیشه و همیشه .. اما هیچ وقت انگار این چاه مشکلاتش پر نشد که نشد .. حالا اصلا شاید اون این طور دوست داره که همیشه مشکل داشته باشه .. من چرا مزاحم شم ..خوش حالم که مغلوب احترامات بین فامیلی نشدم .. که  برام مهم نبود اون فامیلمون دیگه با من  هیچ ارتباطی نداشته باشه بخاطر جوری که باهاش چندین بار تلفنی حرف زدم .. بخاطر اینکه با خودم طی  کردم من دیگه عزیز همه فامیل نخواهم بودم و همشون پشت سر من حرف خواهند زد و من رو یک آدم پر توقع  و پول دوست و بی اعتماد خواهند دونست .. 
خوش حالم که ازکنار  نگرانی های مدام تهمینه و مامان گذشتم .. که از کنار استرس عظیم خودم از اینکه این پروژه به هر دلیلی شکست بخوره هم گذشتم.. که خیلی میترسیدم .. خیلی بهم فشار اومد.. اما آخرش نتیجه داد .. حالا باید بپام که این حساب حفظ بمونه ..
۱- یک بار وسط  هول وولای اتفاقات ماه سپتامبر۲۰۱۵(که هیچ وقت یادم نمیره چقدر ترسیده و درمانده بودم ) به طور تصادفی دوستی رو دیدم .. از خانواده ام پرسید و من با اضطراب  بهش گفتم من دیگه خسته شدم .. دیگه نمی کشم . دیگه بد تر از این نمیشه .. میخام این رابطه روبا خانواده و بچه ها قطع کنم.. دیگه خسته شدم از بس من تنهایی و از دور بار همه این ها رو دوشم بوده ..
بهم جواب داد : چرا میشه .. بد تر از این هم میشه.. اگه الان ول کنی خیلی خیلی بد تر از این میشه … هیچ وقت بهت نگفتم اما من مسوول خانواده ام بودم . برای همین دقیق میدونم  ناتوانی مادرت  یعنی چی .. میدونم خواهر کوچیک و راه دور یعنی  چی.. تو این حقایق رو راجع  به من نمیدونی .. اما من میدونم از چی حرف میزنم ..
برای همین بر خلاف همه که میگن توباید این وابسته گی رو  قطع کنی تا بتونی رو زندگی خودت تمرکز کنی بهت میگم که این طور نیست .. که خیلی چیزها الان به تو بستگی داره و اگه الان ول کنی همه چی خیلی بد تر میشه .. میدونم تحت فشاری اما میتونی .. نمی خام بهت مسوولیت اضافه بدم .. اما شرایط الان این طوره ..  
و من بهش اعتماد کردم .. و دو دستی چسبیدم.. مشکل ماه سپتامبر رو هیچ کاریش  نکردم .. امروز وسط  ماه اکتبر چقدر حال هممون خوبه .. چقدر ممنونم که اون روز اون دوست رو دیدم و باهاش حرف زدم.. گاهی آدم های که انتظارش رو نداری جهانت  رو زیر و رو میکنن .. هیچ وقت این مکالمه رو فراموش نخواهم کرد ..

Leave a comment

Design a site like this with WordPress.com
Get started