سکته سوم . کما ..
جهانم متغیر شد . استدلال هام.. انتقاداتم .. همه همه نوع نگاهم به زندگی وقتی اونو اونجوری خوابیده رو تخت وصل
به اکسیژن دیدم .. وصل به زندگی .. با یه شیلنگ سفید
بابام.. همیشه سالم قوی ..
همیشه پر حرف ..
ول کن.. اینجوری بنویسم تا صبح گریه میکنم.
حالا ی وقت میگم چم بود این روزا
پدر افسرده من اونقدر با خودش نا مهربونی کرد که ی روز رو پله ها از هوش رفت .
دلم میخواد سالم برگرده..
سالم .. مثل یکی از روزی ۱۴ سالگی من.. نه مثل روزای ۱۴ سالگی ساناز و سروناز..
Leave a comment