در کنفرانس سالیانه گروهمون نشستم گودر میکنم. این آخرین روزه و فردا برمیگردیم. من روز اول رفتم و ارائه کردم . کلا عصبی بودم و فکر میکردم گند زدم . اما بعد تموم شدنش همه راضی بودند .
اول که شروع کردم دیدم یک استاد پیری در ردیف اول خوابیده .. خنده ام گرفته بود شدید …
آدم های گروهمون از آلمان اومدند. تماس و فولکر و رییس بزرگ و همه دوستام. از وقتی سمینار شروع شده یک احساس خوبی دارم هی فک میکنم اینجا المانه .
من متوجه یک چیز مهم شدم . این روزا که با آدم های قدیمی ملاقات کردم متوجه شدم که چقدر اعتماد به نفسم در برخورد با این آدم ها نسبت به آلمان بیشتر شده و همش به خاطر زبانه . من بدون هیچ مشکلی ارتباط برقرار میکنم.
با توماس رفتیم ناهار . خانومه اومد سفارش بگیره من با آرامش از بین پیشنهاداتش برای سالاد انتخاب میکردم. نوبت توماس که رسید کاملا دست پاچه شد و تقریبا به سختی تونست سفارش بده چون نمیفهمید خانومه چی پیشنهاد میکنه .
توماس همیشه به من میگفت که باباش معلم زبان بوده و واسه همین زبانش خوبه. همیشه از نوشتن من ایراد میگرفت و من به شدت احساس میکردم که در مقابل اون خیلی بلد نیستم حرف بزنم و اعتماد به نفسم کم بود شدید . .. گاهی هم کلا زبونم بند میومد …
دیدن اینکه من تو فهم لهجه آمریکایی اینقد خوب تر از اون و بقیه دوستای آلمانی بودم و به راحتی بدون توضیح دادن هر جمله منظورم رو با کلمات مناسب بیان میکردم و هیچ جا زبونم بند نیومد به شدت خوب بود .
نقش زبان و توانایی درارتباط برقرار کردن و رسوندن مفهوم دراعتماد به نفس آدم خیلی زیاده. این یکی از چیزایه که ما تو ایران اصلا متوجهش نیستیم و تو آلمان به شدت اذیت میکنه .
از اینا گذشته .. دیدن اینکه همه آلمانی های با اعتماد به نفس و قوی در یک کشور دیگه کوچولو و ترسیده و محتاط و آروم میشند و کمی ضعیف .. حس کردن اینکه به شدت با لهجه حرف میزنند ..دیدن احساس غریبه بودنشون.. همه اینا به من یک حس خوب میده .. نه اینکه خوش حال باشم از دیدن ضعف اون ها .. از این خوش حال شدم که دیدم من هم اول که رفتم آلمان خارجی و غریبه بودم و زبانم بد بود و کلا احساس میکردم اعتماد به نفس ام در خیلی چیزا از آلمانی ها کمتره .. و همه این حالات طبیعی بوده .
فهم این خیلی خوب بود که همون آدم های قوی در شرایط مشابه کاملا مثل من شده بودند و واکنش من خیلی عجیب و غیر عادی نبود اون اولا تو آلمان خیلی خوش حالم کرد.
اما من باز باید برگردم به اون کشور .. با همون زبان عجیب .. دیشب که سر شام دو نفر آلمانی با هم حرف زدن دیدم اااا ه چقد دوربودم این مدت از این زبان عجیب ..
به خودم امیدواری میدم که اینگلیسی رو هم از اول به این خوبی نمیفهمیدم و حرف نمیزدم.باتری لپ تاپم داره تموم میشه .. برم ..
Leave a comment