میخام اینجا یک چیزی از عمق ته وجودم بگم که سطحی نباشه .. چزی به ذهنم نمیرسه ولی

خوابم میاد .. پس خلاصه امروز رو میگم
صبح با فرزانه حرف زدم. بعد از ظهر تو یک برنامه ای که برا ورزش بانون تدارک داده شده بود شرکت کردم که خوش بختانه ورزشی در کار نبود ..  همه آدم های شرکت کننده زن های ۴۵-۵۰ ساله به بالا و تنها بودند .. باهاشون حرف زدم.. همشون اومده بودند یک جایی با هم معاشرت کنند و جفت پیدا کنند برا ادامه زندگی
دلم اونقدر گرفت
صورت هایی که چین خورده بودند ، موهای کم پشت. هیکل های چاق . و از همه واضح تر، احساس تموم شدن سال های جوونی و شادابی .. با یک خانمی که از مامانم بزرگ تر بود یک عالمه حرف زدم .. یک سری شون لزبین بودند . یک سریشون مادر تنها بودند (سینگل مام ) و یکسری شون از شوهرشون جدا شده بودند . بقیه آدم های جهان که پارتنر دارند مشغول زندگیشون بودندن لابد . که یکشنبه بعد ظهر مونده بودند خونه..

این برنامه ها رو چجوری پیدا کردم؟ کلا میگردم تو اینترنت بعد هر چی پیدا میشه  پا میشم لباس خوب میپوشم و بدون تردید و غم از اینکه همراهی ندارم از خونه میرم بیرون. قانونش اینه که هر چی خونه بمونی هیچ اتفاق تازه ای نمیفته ..
دیشب حتا اینترنت هم نگشتم.. همینجوری پوشیدم رفتم سینمای سر کوچه ، همه فیلم هاش رو چک کردم.. اولیش بود سیاره میمون ها .. (the planet of the apes) همون رو دیدم . یعنی از این بی برنامه تر نبودم در جهان .. فیلمش رو خیلی دوست داشتم
آسون زندگی کردن خودم رو هم ..

یخچالمون صدا میده. توهم زدم موش رفته توش شاید ..

دلم گرفته.. برا روزه گرفتن مامان ام  و ساعت ها تشنگیش .. دلم میسوزه ..
یک غم غریبی دارم در این شب عزیز
ای زکریا ی رازی

پیوست، عاشقانه
دلم برای پوستش تنگ شده . برای خوابیدن وقتی میدونم چند سانتی متر با من فاصله داره . برا خیلی چزاش .. امشب که زن های مسن رو دیدم  دلم میخاست همه راه رو تا  خونه بدوام و یکهو فیلادلفیا تبدیل به برلین بشه و من برسم دم در خونه و بدو ام بهش بگم تا پنجاه سالگی .. شصت ساله گی .. تا همه سالها ی پیری  کنار من بمون.. بگم اصلا دیگه برنمیگردم به اون کشور دور. برا همیشه میمونم خونه ..

Leave a comment

Design a site like this with WordPress.com
Get started