-دو روز پیش نشسته بودیم تو سالن با نوریا ناهار میخوردیم. یهو دیدم یکی به من زل زده و میگه. ااااا تو اینجا چیکار میکنی!!
رو قیافه ادمه تمرکز کردم. آشنا بود.. قبل اینکه یادم بیاد کیه و استدلال کنم.. دهنم باز شد و گفتم اه نوید دیانتی .. این تویی؟ و بعد هیجان از خودمون در کردیم و این حرف ها …
نوید فک کنم سال ۴ام کارشناسی اومد اینجا . شایدم سال پنجم.. خلاصه که خیلی وقت بود ندیده بودمش .. دانشگاه میشیگان محل خدمتشه و اومده فیلی برا یک سامر اسکول. گفت ۲ هفته است اینجاست وشهر رو ندیده وجمعه برمیگرده. بعد هم قرار شد ببرم شهر رو نشونش بدم. چون که من الان اینجا رو باید بیشتر از بقیه آدم ها بشناسم دیگه !!! میگفت خانومش دکتری هاروارد قبول شده و خودشم داره تلاش میکنه برا پست داک بره بوستون.. (این یعنی دوستمون متاهل شده بود ..هیه ..خوشحال شدم )
ای دنیای کوچیک.. چقد ما تو اتاقمون سال سوم حرف میشنیدیم پشت سر این آدم.. هم اتاقیمون دل بهش بسته بود اخه ..هی میومد ازش هر روز تعریف میکرد… اشک میریخت .. اه و ناله میکرد.. . یه جورایی دهنمون سرویس شده بود ..
هئی ..چه زود گذشت ..
یه ده دقیقه دیگه میریم با نوید یک گپی بزنیم و یکم شهر رونشونش بدم .
-این دوروز کلی کار مفید کردم . یعنی دیدم هر چی عقب بندازم هیچ فایده ای نداره و هیچ کی انجام نمیده کارامو برام..
بدم اگه قراره این همه برم بگردم جهان رو باید خوب کار کنم در طول هفته ..
-یک عذاب وجدانی دارم که این همه تنهایی میرم تفریح .. پسره زندگی رو روال همیشگی رو تو برلین میگذرونه .. هی دلم میخاد اونم بره هی بگرده .. بعد حسودیم هم میشه که من نیستم اونجا .. یکی بیاد منو حل کنه !
برم دیر شد..
Leave a comment