یه شب ماه میاد؟؟ نمیاد

از مهمومی کارول برگشتم. خیلی خیلی خوب بود. اصلن چجوری میشه آدم با آدم های سرتا سر دنیا این همه میتونه حرف بزنه و هم دردی کنه و جک بگه و بخنده و  احساس فاصله نکنه؟ پاسخش ساده است. آبجو.. آبجو، .. یک دل صاف و روحی شاد.
من دوست نداشتم برگردم.. من به زور کندم اومدم. 
خونه خالیه و نا مرتبه. من خالم و نا مرتبم. من خالی ام و کاش میتونستم گریه کنم. کاش اصلن برگردم برم مهمونی.
زود اومدم که این خونه رو تمیز کنم.این خونه نا مرتب نا امن تنها رو 
اصلن زندگی چه معنی داره وقتی تنهایی ؟
یک جوری انگار یو روح و رنگ رو ازش میگیرن 
من همین جا تصمیم میگیرم که اگه روز های پیریم تنها بودم خیلی متشخصانه  و با قدرت و اراده به زندگیم پایان بدم. 
امشب فلورین میگفت من پیر بشم میشینم رو بالکن و به همسایه هام شلیک میکنم! بعد این که ی عالمه باهاشون دعوا کردم!! ترکیدم از خنده
من برای چی اصلن دارم اینا رو مینویسم؟ 
خوب نیستم. حتا دلم برای ۱۴ سالگیم که بابا تازه از جنوب برگشته بود و بنز خریده بود و ما خوشبخت و پولدار بودیم و همش تو ماشینش یا خودش آواز میخوند برامون یا سیما بینا یا نوش آفرین میزاشت تنگ شده.
من دلم تنگه 
من خیلی دوست ندارم خودم رو 
خیلی این سکوت رو نمیتونم تحمل کنم. 
کاش من یک انگل بودم. یا به یک میزبان میچسبیدم یا میمردم. اصلن فک کنم یک انگل روحی ام .
انگل روحی پرکوهی.
بگذریم. الان فرزانه انلاینه و من دوست دارم به جای تمیز کردن خونه برم باهاش حرف بزنم و اصلن فک نکنم که باید افکار مثبتی داشته باشم و بعد هم بخوابم. 
اصلن من چرا زود اومدم؟ من هنوز میتونستم تو آشپز خونه خونه کارول با حلیم و پل و فلو مشغول حرف زدن راجه به پیری یا مسخره کردن ریاضی دان ها یا هر چیز دیگه ای باشم.. میتونستم دومین آبجو ام رو برداشته باشم .و یکم بستنی بریزم و از مادلین و اون پسره که اسمش یادم  نمیاد  و مسیرشون با من یکی بود  خدافظی کنم بگم من دیرتر میام.
من هیچ تصمیم ندارم آدم مفید و سازندهی باشم. 
اصلن دوست ندارم.
یه چیز دیگه هم هست که چون کسی نست بهش بگم اینجا مینویسم.
دوستم تازه بهم زده با دوست پسرش . هر وقت میبینمش از آزار هایی که تو رابطه اش دیده میگه. از دوست پسرش که خیلی اذیتش کرده.. منم هی فک میکردم گناهی.. اخی ..
به پسره که گفتم زیر بار نرفت. گفت خودش هم نقش داشته.. حالا به تو نمیگه ،،
پیش اومد جایی بیشتر با این دوست وقت گذروندم.. وااااای .. خیلی کنترل گر بود. من احساس میکردم که این داره هی برای من تصمیم میگیره.مثلن هی تن تن غلط های اینگلیسی منو تصحیح میکرد.. اومدم جلوش یه  ایمیل جواب بدم بهم هی دیکته میکرد چی بگم بهتره !!!!. من یهو دیدم اصلن نمیتونم حرف بزنم.. بسکه کم کرد اعتماد به نفس منو. یکم فک کنم حق داشت پسره .
هیچی خاله زنکیم اومد.

Leave a comment

Design a site like this with WordPress.com
Get started