از وقتی پسره رفته روزهای خیلی مفیدی دارم. کسی نیست که صبح به هوای اون دیر بیام.. ظهر با اون بریم ناهار.. عصر بریم کافه و آخرش هم زود بریم خونه.
کسی نیست همه فضای ذهن منو پر کنه و من میفهمم در اطرافم چی میگذاره!
عجیبه. دفه اوله بعد از آشنایمون من تو برلین تنهام. و انگار من رو برگردوندند به روز های آخر دوستیم با سیامک.
احساساتم وافکارم مثل ادامه یک فیلم یا نوار که استپ شده بود الان به جریان افتاده. حتا خود پسره اندازه اون روز ها دوره ازم!! حس عجیبیه..
ولی زندگیم مفیده. اصلن انگار علافی ممنوع شده.
زود میام کار میکنم. ناهار هم رو تنها میخورم و شب دیر میرم. علاقه ای به خوابیدن ندارم و از ۷-۸ صبح بیدارم کلن. همه کارایی که عقب انداخته بودم انجام شد.
گزارش کذایی نوشته شد.
قرارداد خونه با مستاجر جدید بسته شد(۳ هفته هاست که هی عقب میندازم).
با دوستان و خانواده به طور مبسوط حرف زدم.
ظرف هایی که از هفته قبل جم شده بود و خیلی بو میداد رو شستم!
همه لباس های پراکنده در همه جای خونه رو جم کردم رو تخت!
و مهم تر از همه اینکه از کارایی که کردم راضی ام.
امشب خونه ورونیکا میریم که گود بای پارتی کنیم. (داره خونه اش رو عوض میکنه)
فردا صبح خونه رو تمیز میکنیم و ظهر هم میریم خونه کارول باربیکیو. به مناسبت اینکه خونه اش رو عوض کرده و با دیمیتری هم خونه شده و آپارتمان ۲ نفره خیلی خوشگلی دارند در طبقه ۶ ام و با یک بالکن پر از آفتاب.
دیروز با آشپز خیلی ماهرمون حرف میزدم. قرار شد قبل از رفتن به سفر یک روز از صبح برم تو آشپز خونه اش و باهاش آشپزی کنم و به هم کار هام غذا سرو کنم !!! فک کن به همین راحتی مردم منو رو به همه جا راه میدند.
این وسطا یادم که میفته چقد پسره تو زندگیم هست باورم نمیشه.. انگار ازمن یه فیلم نشون میدن که من نمیدونم کی این فیلم رو بازی کردم. انگار ی جوری زمان و مکان قاطی شده.
باید بلیط سفر بگیرم. بلیط سفر..
Leave a comment