روز قبل تعطیلات

دیروز هیچ کار مفیدی نکردم . نه اینکه نخوام بلکه نمیشد. اصلن هر چی فک میکردم غلط بود. مینوشتم غلط بود.. 
آخرش کارول گفت من یک ساعت دیگه میام دنبالت بریم شنا. بشین این یک ساعت کار کن. من گفتم بیشتر از کار کردن احتیاج دارم بشینم فک کنم ببینم چرا اینقد غلطه همه چی.. خلاصه من نشستم و خیلی مفید فهمیدم گند از کجاست. 
شنا کردیم .. برگشتیم خونه. خسته بودیم زیاد.. تو برنامه ام بود شب یکم کار کنم ولی خیلی خسته بودم.. 
این شد که زود خوابیدم .. زود که میگم یعنی ۱۲.. یعنی در هفته گذشته همیشه ساعت ۲-۳ خوابیدم.. خلاصه 
سب که پا شدم دیدم هم خونه ام تمام شب رو بیدار بوده داشته سریال میدیده.. بدم گفت watch out.. مهمون داریم!! دیدم آقای ساختمون سازی که مدت هاست دارن خونه رو تعمیر میکنن و همه جا رو داربست کشیدن دیگه کم مونده سرش رو بیاره تو خونه سلام کنه..
من پوشیدم که برم مهد کودک.. در ساعت ۸ صبح (خیلی قهرمانم که ۷:۳۰ پا شدم ) بعد هم خونه ام رفت که بخابه..بله آدم وقتی میدونه رییسش نیست اینجوری شب بیداری میکنه تا صبح.. تازه به منم اسرار میکرد بیا از اول با هم بخوابیم ظهر پا شیم!!
من تو قطار تصمیم گرفتم که نرم مهد کودک و بیام کار کنم. چون خیلی عقبم و خیلی احتیاج دارم که بشینم تمرکز کنم. 
این شد که الان سر صبحه و من اومدم اول گوگل ریدر رو چک کنم دیدم کسی چیزی نوشته ..گفتم خودم این جا بنویسم که بازیگوشی نمیکنم و تا موقه ناهار مینویسم اون گزارش کذایی رو.
فردا عید استر اینجا شروع میشه و ۴ روز جهان تعطیله .. ما به پراگ میریم . اینه که روز قبلش رو باید کار کنیم.
خدافس 

Leave a comment

Design a site like this with WordPress.com
Get started