این پست برای توست. سما که ۲ بار به من زنگ زدی که یعنی کدوم گوری هستم… و من جواب ندادم..
سلام . خوبی؟ از حال من میپرسی ؟ خوبم. اینجا بهار شده. خیلی بهار شده. اصلن باورت نمیشه که این همه بهار میتونه خودش رو پخش کنه. البته که آدم وقتی ۲۷مین بهار زندگیشو داره میبینه باید بهار رو باور کنه. اما دلیل نمیشه حیرت نکنه. میشه؟
ببین حیرت من از گندگی این گلهاست. هر کدوم قد یه کف دست بودن..
من برای اینکه تو رو بیارم اینجا پیش خودم برات هی عکس میگیرم . از وقتی بهار شده هوا هم گرم شده، ما میتونیم دوچرخه بازی کنیم. هفته پیش ۲-۳ روز با ۲ چرخه از ایستگاه راه آهن پتسدام تا آفیس رفتم. پنشنبه ساعت ۶-۷ هوا بعد از یه بارون آفتابی شد. خیابون هنوز خیس بود و هوا هنوز یکم سرد بود. من این عکس ها رو وقتی گرفتم که با دوچرخه برمیگشتم.
میبینی چقد گل داده درخت گنده؟ نگفته بودم بهت که من همیشه آرزو داشتم یک درخت مگنولیا ببینم؟ اینم همون درخته که از تو آرزوهای من در اومده. اون گل های گنده بالا هم مال همین درخته.
بدش رفتم پارک جنگلی جدید که برا خودم احساس اکتشاف کنم. راستش یکم داشت دیرم میشد.. بدش گفتم خب دفعه بعد با خوردنی میام که بیشتر بچسبه..
اینم ی عکس از این پارک جنگلی که دفعه اول بود رفته بودم.
میبینی چقد نور آفتاب از لای درخت ها خوشگله؟ میدونی چقد جهان زیره پای ادمه وقتی با دوچرخه تنهایی تو این جاده ای و هیچ کس نمیدونه تو کجایی؟ اصلن تو برنامه نبود که الان اون جا باشی؟
سمانه من خوش حال و خوش بخت بودم اون لحظه.
شب که اومدم اونقد به پسره پزش دادم که اونم گفت فردا با دوچرخه می اد. صب مال اون رو هم با تلمبه پاد کردیم.. یادته از اون بار که با هم با دوچرخه رفتیم ۳ تایی برلین گردی بدش صبحانه خوردیم، باد چرخاش خالی بود. خلاصه نیم ساعت تو راه بودیم. ولی بلاخره خیلی خوش گذشت. اصلن وقتی من به طور نا محسوس بائس میشم پسره فعالیت کنه خیلی احساس خوبی میکنم.
این هم جاده آفیس درصبح جمعه بهار
شب الواتی کردیم تا دم صبح ! هی فیلم ایرانی قدیمی و فردین و وحدت و ظهوری دیدیممم و هی خانوم هایی با دامن های کوتاه رقصیدن برامون . هی آهنگ قدیمی گوش کردیم..
سما شنبه صبح من زود پا شدم رفتم شنا.. چون آفتاب بود و ظلم بود آدم تو خونه بمونه. بدش شد زمان ناهار .
بعد از ظهر اول رفتیم تولد دختر یکی از دوستامون .بعدشم رفتیم به دیدن اون دوستمون که بچه به دنیا آورد و وسط راه بودیم که تو زنگ زدی. من ذوق کردم که تو به یاد من بودی در اون لحظه ولی میدونستم که نمیتونم تا یه عالمه بعد به تو بزنگم. خلاصه من در تمام اون مدتی که خونه دوستمون بودم بچه رو به کسی ندادم و هی به پسره میگفتم یکم شبیه من نیست؟ اخه خیلی شیرین بود. من نمیتونم بگم چه حس مالکیتی داشتم. شب که برگشتیم خوابش رو دیدم و صبح که چشم رو باز کردم حس کردم دلم براش تنگه.. باباش میگفت دیگه اصلن نمیفهمیم که در جهان مساله دیگه ای غیر از این کوچولو هم هست ..درس و کار…بسکه خوش اند الان.
سما بعد از اونجا من به تآتر رفتم و خیلی خوش گذشت. اصلن یک چیزی بود. یک دختری اومد بند بازی کرد.. باله کرد.. خودش رو از ۶ متری پرت کرد تو سه متری با پاهاش از یه بند آویزون شد.دل ما هررری ریخت . خیلی ما رو سرگرم کرد.. :))))
خلاصه این تآتر بخش های مختلفی داشت.. یک جاش دوستم آواز میخوند..
بعد ساعت ۱۱ تآتر تموم شد با دوستم رفتیم ی جا نشستیم تا ساعت ۱۲. اخه خیلی مهمه که آدم با عوامل اجرا کننده تآتر دوست باشه. خیلی با کلاسه بدش بیاد با آدم بیرون. ساعت ۱۲ رفتم پیش دوستامون و پسره.. دیگه خیلی دیر شد…
امروز دیر پا شدیم چون دیشب جنازه بودیم…
قبل اینکه تصمیم به تلفن زدن بگیرم به اقسا آدم های مهم جهان پسره گفت با دوچرخه بریم بیرون؟ آفتابه.. منم پریدم از جام..یک عالمه رفتیم تا رسیدیم به یک بار.. پسره رفت پی کارش، منم نشستم تو بار به هوای کار کردن.. یک ساعت و نیم کار کردم!
خیلی سخت بود چون قبلش یک آبجو خورده بودم و بسیار سرم گیج ویجی میرفت. البته تمرکزم رفته بود بالا.. اما موقه تایپ کردن هی غلط مینوشتم.. منظورم از کار همون گزارش کزاییه. چون خیلی حواسم بود که بهت زنگ نزدم. تو رو کنار خودم حس کردم و از اون بار عکس گرفتم که بهت نشون بدم کنارم بودی در یک شنبه بهاری
بدش کارم تموم شد رفتم دست شویی .. نمیدونی خیلی خوشگل بود اصلن. من اونجا حس کردم خیلی مهمه که اینا اینقد سلیقه به خرج دادن دست شویی زنانه رو اینقد خوشگل دکور کردن و هیچ کس نخواهد فهمید. این شد که ی عکس هم از اونجا گرفتم که اینجا منتشر کنم
اون بار – رستوران ایتالیایی بود..البته یکم نورش کم بود برا عکس ولی خیلی رومانتیک بود. نبود خداییش؟
تو راه برگشت بازم هی همه جا بهار بود ..
با دوچرخه برگشتیم و بر اساس حس جهت یابی و تئوری های مختلف پسره که عقیده داشت ما گم نخواهیم شد چون یک یارو یه جا مقاله داده فرایند های رندوم فلانند و آدم گم نمیشه .. من کلن خوش بودم .. برگشتنمون حتا کمتر طول کشید. رفتنی بر اساس گوگل مپ رفته بودیم! آخرش بستنی خوردیم و احساس خوبی کردیم.
شب رسیدم زنگ زدم خونه.. خیلی طول کشید.. این شد که فک کردم دیگه تورو بیدار نکنم.. آخه تو فردا صب باید بری پژوهش گاه/کده ..احساس میکنم کارمندی سما ..وظیفه شناس و سحرخیز.
در آخراین آخرهفته آدم خوشبختی بودم.. فک کنم یک عالمه از این خوش بختی به خاطر بهاره.
الان دیر وقته. منم چون امروز یک ساعت کار کردم الان فک میکنم میتونم خیلی دیر بخوابم. اصلن دوست ندارم شب هایی که آخر هفته تموم میشه و فرداش مجبوری بری سر کار. اصلن بیا ما یک عالمه دیر بخوابیم.
پی وست :
(۱) یک چیزی هی تو دلم بود که به مریم بگم . حتا اگه خیلی هم ساکتی..من مطمعنم که وقتی داری با دوچرخه ات میری آفیس هر روز صبح همه این بهار ها رو میبینی.. من که میدونم اونجا هم پر از گل شده همه جا.. خرگوش زیاد شده باز.. خودتم میدونی همشو.. این پست رو که مینوشتم هی خوش حال بودم که تو تو همش هستی. یعنی خیالم راهت بود از این بابت 🙂
(۲) یکی از دوستام راجه به خودش و هم خونه اش میگفت : ما هم خونه های کیفی هستیم. یعنی خیلی کیف میکردن در زندگی.
(۳) اگه خونه بودم همه تکلیف ریاضی های ساناز رو مینوشتم که اون همه حالش بد نباشه.. خیلی گناه داشت.
(۴) ۲ تا گلدون شمدونی خریدم.. یه وقتی عکس ازش میزارم.
شب بهاری شما خوش سما جان. به زودی صدای منو میشنوی.







Leave a comment