Monday

سلام 
دلم پر از ناهار و بستنی و آب سیب و شکلاته . یعنی هیچ جایی نیست. شده منتظر باشی دست شویی ات بگیره،
پسره بی حوصله است. دندونش رو رفته پر کرده. نمیدونه به دکترش اعتماد کنه یا نه. 
امروز آخرین نامه ای که منتظرش بودم رسید. البته ۵ شنبه رسیده بود ولی خودش رو تو انبار قایم کرده بود. رفتم اونجا نشستم تا آقای انبار دار پیداش کنه. اینجوری شد که زنگ زدم به دفتر مرکزی پست فلان تو آلمان و اونا گفتن توساختمون خودتون دنبال نامه بگرد. ما تحویلش دادیم. 
این اداره انبار یا همون lager  یک جای خاصیه. ی پیشخون بزرگ داره که آدم فکر میکنه ممنوعه بری اونورش. وقتی کار جدی داری میگن بیا اینور. بعد آدم خوشحال میشه که از این مرز رد شده و اجازه داره که بدونه اونور چه خبره. خیلی هیجان انگیزه . تازه پر از لوازم التحریر نوه. من همیشه دلم میخاد ی بار تنهایی برم هر چی دلم میخاد بدزدم. 
ها فردا صبح ما میریم سفارت و مصاحبه میشیم. بخشی از ما برای این اتفاق هیجان داره. 
بخشی از ما دلش رفته پیش پسره و بیحوصله گی های اون. بخشی از ما هنوز باور نکرده که اون نمیاد باهامون، 
امرو باید کلی کار انجام بدم. باید بشینم بنویسم این گزارش ها رو .
بچه دوستم باید به دنیا اومده باشه تا حالا.  
کاش زودتر این غذاهایی که خوردم هضم شه.

Leave a comment

Design a site like this with WordPress.com
Get started