.. واقعن بهترم. یه تلفن زدم خونه .
یه عالمه با مامانم حرف زدم.. گفتم دوستم داره بچه میاره فردا .. گفتم شام میپزم میخورم .. گفتم ناهار رفتم رستوران ایرانی زرشک پلو خوردم با مرغ . گفتم خوبم.. وسط حرف زدن فک کردم چقد از مامانم دورم.. مامانم بخش مهمی از حرفهای دلمو نمیشنوه که راجع به پسره است ..چقد مهم نیست ک نمیتونم حرف های دلم رو بهش بزنم. همه راز هایی ک میتونستم به مامان بگم و اون برام نگه داره.. و میدونم نمیتونه.. هیچ چی رو نمیتونه تو دلش نگه داره . به نقشم ادامه دادم فک کردم مهم اینه ک میشه باهاش الان حرف زد ، بچه ها میخان برن کاشان اردو .. من نگران امنیتشم.. نگران سلامتیشون..
امیدوارم که سالم برن برگردن،
حتا به مامانم نمیتونم بگم دارم میرم سفر. ولی آدم حداقل میتونه با مامانش راجع به حاملگی دوستش و اینجور چیزا حرف بزنه ..
بعد احساس کردم من اطرافیانم رو نزدیکم دارم، احساس امنیت کردم. وسایلم رو که جمع میکردم کتاب زبانم رو گذشتم که با خودم ببرم.
میدونی این همه شلوغ بازی “رفتن” میکنم هنوز ویزا نگرفتم، هنوز بلیت ندارم. دارم جمع میکنم برم خونه کسی.. که کس دیگه ای بیاد خونه من . چون فرد متقاضی رو پیدا کردم و نمیخاستم از دست بدم. حالا دارم میرم مهمونی تا وقتی مسافر واقعی بشم.
میزبان از وقتی میدونه میرم خونه اش هی قانون میزاره. قوانینی که هی توشون به طور ضمنی اشاره به نا مرتبی من و بهم ریختگی ها یی که ایجاد میکنم و تنبلیم تو ظرف شستن میکنه
دیگه منم شاکی شدم گفتم بهت کرایه میدم و حقوق فردی ام رو حفظ میکنم . نو مور اسموک .. نو مور پایپ .. نو مور رول
هه مهم ترین چیز یک آدم احساس امنیت هست.
امشب دوست دارم یک شمع ای به یاد مامانی آقا جون روشن کنم. و کمی به مامان بابام و تهمینه..از دور محبت کنم تو دلم
این به من حس خونه بودن میده.
Leave a comment