the day after yesterday

اینجوری شد که دیروز وقتی اون پست رو نوشتم رفتم کار کردم. 
واسه همین امروز هم احتیاج هست که قبل کار کردن یک پستی بنویسم. (ساعت ۳ بعد ازظهر که صبح رو  علافی کردم و یک ناهار با ایرانی ها خوردم که ۲ ساعت به طول انجامید )
امروز یکم بی حوصله هستم. و یکم سرم درد میگیره و همه میگن چون پسره سرما خورده بود ممکنه تو هم سرما خورده باشی و من لجبازانه جلوی این حرف ایستاده ام . که من قوی هستم و بیدی نیستم که به اینها بلرزم. 
دیگه اینکه محاسباتم تموم شده و خوب میشه ازشون یک گزارش بنویسم. کلن کند و گسسته فکر میکنم.
هنوز هم قصد ندارم با وجدان کار کنم. اصلن هم.
حوصله پسره رو ندارم. حوصله زندگیمو ندارم. 
خونه ام رو دادم اجاره. مستاجر جدید از آخر هفته دیگه میاد. خداییش این کامیونیتی ایرانی ها رو باید قدر دونست. همه جور عرضه و تقاضایی توش پیدا میشه. 
طبعا مستاجر جدید ایرانیه و من هم ایرانی بودم که از ساکن قبلی خونه رو گرفتم. 
هر شب خواب میبینم دارم سفر میکنم. 
دوست دارم شادی کنم. کاش امروز طلسم بشکنه و من بعد از ۱ ماه برم استخر. میگم شاد نیستم شما نمیتونین حدشو تصور کنین. احساس میکنم پوسیده شده یک بخش هایی از من. 
تو آفیس با کاپشن میشینم . هوا خوبه ولی اینا هی پنجره رو باز میزارن. باد میاد خیلی سرد میشه..حوصله ندارم بهشون توضیح بدم سردمه
یعنی من این ننه ها غر غرو میشم گاهی.
دلم یک دوست دختر میخاد. این زندگی انه. که الان که نیاز دارم سمانه باشه نیست اینجا.
میشد من انگیزه هامو باز بیابم در زندگی؟ مساله فلسفیه. جدیه..  
برنامه ریزی کردیم با دوستامون که بریم پراگ. باید به مهتاب بگم که برلین نیستم. 
بشینم داریوش گوش بدم؟ که این غم های بی معنی خالی شن شاید..

Leave a comment

Design a site like this with WordPress.com
Get started