time to write

نمیشه دیگه.. زمان خودش تعین میکنه آدم کی باید بنویسه  ..

امشب به سمانه میگفتم آدم در زندگیش از جایی به جای دیگه نمیره.. هیچ کار بزرگی نمیکنه.. فقط زندگیشو قدم میزنه .. انگار کل مسیر رو آروم آروم فقط قدم میزنه و مسیر جلو نمیره.. مسیر مثل ی دایره سرو تهش به هم وصله  ..

امشب تو تاریکی و بوی زمین خیس و سردی هوای عصر اوا یل بهار تو صدای گنجشک ها اومدم خونه..
با سمانه حرف زدم.. گفتم بخشیدمشون 🙂 آروم و دیگه احساس ترس نمیکنم که تنهام .. همشون همینجا. کنارمنن ..
نشستم سی دی هامو مرتب کردم .. سی دی اهنگای فرانسوی که باهاش پایان نامه ام رو نوشتم پیدا کردم ..احساس کردم گمشده ام بود .. به یاد اینکه سمانه چقدردوست نداشت این سی دی رو.. با لذت گوش میدمش .
ایمیل ای که منتظرش بودم رسید .. امشب خوبم.
آخر شب زنگ میزنم خونه .. دلم براشون تنگ میشه تن تن ،،
گفتم این دفع که رفتم خونه خیلی خوش گذشت؟
گفته بودم عین روزای دبیرستانم بود این دفعه؟
گفتم که خونه این دفعه خونه واقعی من بود ؟ مامان بابا واقعی بودن؟ 

گفتم من دوستشون داشتم بعد مدت ها ؟
سال نوی من مبارک بود. آروم بود .. شاد بود ..

Leave a comment

Design a site like this with WordPress.com
Get started