این اتفاقیه که به همین ترتیب هر بار .. هر بار که می رم خونه می افته . هر کاری هم که بکنم باز میفته.. بابا باید داد بزنه. و بچه ها رو آزار بده. نمیتونم از بابا اینجا بنویسم.
چند روز پیش خونه پسره بودم. بابا زنگ زد . وقتی تلفنم تموم شد به پسره گفتم هه.. تمام تلفن رو خودش حرف زد و آخرش گفت زنگ زدم صداتو بشنوم. پسره گفت اخه باهاش قهری ! من دیدم راه نداره. باهاش خیلی وقته حرف نزدم.. از من خبر نداره. همه چیزی که از زندگی من میدونه از بچه ها شنیده یا مامان داشته برا کسی تعریف میکرده که به گوش بابا رسیده..
دیگه به خودم حق میدم که بهش اعتماد نکنم. وقتی کسایی که من بهشون اعتماد دارم دیگه ازش قطع امید کردن.. وقتی همه حریم های ممکن رو شکسته.
مسله من با بابا یه جایی حل میشه. مستقل از اون . اون برای من یک تصویر از خودش ساخت که واقیت نداشت. وقتی میگم ساخت واقعن میگم.. ساعت ها برای من حرف میزد. ساعت ها حرف میزد.. از درست و غلط میگفت ، از اسنان وارسته بودن حرف میزد..من بهش اعتماد داشتم..
تا اینکه از یه جایی دیدم آدم های دیگه هم حق دارند . هی داره شکست میخوره و مسوولیت اشتباهاتش رو به گردن دیگران میندازه. هی حرف هاش با عمل جور در نمیاد.. . با همه این ها تا ۴-۵ سال پیش یه جور دیگه بود. سر پا بود. میشود باهاش حرف زد. اهمیت میداد ..
دلم میسوزه میبینم یک بچه ۵ ساله شده و نشسته حسودی میکنه ، دلم میسوزه وقتی میبینم دیگه حتا نمیتونه خودش رو جم کنه . چه برسه خانواده رو.. چه برسه اینکه نگران من باشه و ازم بپرسه چطوری.. چه میکنی.. خوبی؟
من دلم میخواست که یک آدم مسولیت پذیر بود. میتونست از عهده زندگی بر بیاد و خرج خونه رو بده. میتونست تجارت کوچکی راه بندازه و بعد ۱۰ سال یک خونه کوچیک بخره.
دلم میخواست میتونست آروم باشه. نترسه ..اشتباه کنه.. اخلاقهای بد داشته باشه ..اما آدمی باشه که بشه رو صداقتش حساب کرد. بشه رو حرفش حساب کرد. رو قولش حساب کرد.
صدمه به زندگی دیگران نمی زد کاش..بقیه رو اذیت نمیکرد..مراقب بچه های برادرش که مرده، بود.. جای اینکه بزنه تو سرشون و پدر داشتن بچه های خودشو به رخ ا ون بیچاره ها بکشه ..
خجالت میکشم همه “کاش هام” رو بگم..
دیدن تو بعضی سریال ها یک آدمی هست که خیلی ارزش های انسانی رو نداره.. بعد ازش جک میسازند؟ مثل رضا عطاران یا یکی شبیه اون ؟
من دارم میرم خونه . میرم که تا رسیدم دعوا بشه. تا رسیدم ببینم خونه همچنان سر و سامون نداره. آدم هاش آروم نیستن.. آرامش ندارن. آدم هاش ارزش برا هم قائل نیستن .. میبینم پول چه نقش مهمی رو در شادی خانواده من ایجاد میکنه ..
هر بار فکر رفتن به خونه منو مضطرب میکنه .. فکر اینکه من به اون جا تعلق دارم.. منم یکی از اونهام. اونها حقیقت تلخ زندگی منن که هیچ جور درست نمیشن .. درس خوندن و دکتر شدن هیچی رو تعمیر نمیکنه.. اون یه تیکه جهان هم چنان داغونه ..
آخرش امروز تو قطار به خودم گفتم.. یادته.. همیشه همین جوری بوده.. وقتی کوچیک بودی به خودت قول دادی بزرگ که شدی از اینجا بری و یه زندگی آروم امن درست کنی که دستت تو جیب خودته و به کسی احتیاج نداری. یه زندگی که توش پول داشته باشی و سکوت و محبت بین آدم هاش باشه. یه زندگی ی کم شبیه اینی که الان دارم ..
بعد آروم تر شدم.. فکر کردم من فقط یک هفته میرم که اون ها رو ببینم. نه اینکه باهاشون یک هفته زندگی کنم. حتا فقط ببینمشون. زندگی من اینجاست، همین خونه ای که درست کردم برا خودم.. من به خودم تعلق دارم. نه به اون شهر و اون آدم ها .. آلمانی ها یک اصطلاحی دارند به اسم Heimat یعنی شهری که حس میکنی بهش تعلق داری..نه زادگاهت .. میتونه حتا یک جایی باشه در یک کشور غریب.. همون جایی که دلت آرومه .. اول که اومده بودم اینجا هایمت من زنجان بود ..الان دیگه داره میشه برلین.

Leave a comment