باید به خودم برگردم
من گودر میخوند
من مینوشت
من زبان میخوند
من همیشه ی آهنگی چیزی گوش میداد
من یه عالمه فایل صوتی آلمانی گوش نداده داشت همیشه
من کتاب داستان دم دست داشت همیشه
من شنا یاد گرفت .. احساس کرد بچه شده
من کار های شخصی داشت .
…
من گودر میخوند
من مینوشت
من زبان میخوند
من همیشه ی آهنگی چیزی گوش میداد
من یه عالمه فایل صوتی آلمانی گوش نداده داشت همیشه
من کتاب داستان دم دست داشت همیشه
من شنا یاد گرفت .. احساس کرد بچه شده
من کار های شخصی داشت .
…
و من گم شد.
صبح که بیدار میشد میچسبد به پسره تا شب.
در طول روز کار میکرد ، خوب بود انصافن .. از خودش راضی بود
اما یک چیز مهم رو گم کرد. امروز موقه ناهار هی میدید یه چیزی داره شورش در میاد. گیر میده هی .. دیگه اعتماد نداره.. هی میدید که “من” دیگه هیچی رو دوس نداره.. فهمید که دلش برا خودش تنگ شده .
یهو پروند که امشب میرم خونه خودم. و از اون لحظه احساس کرد در قفس رو باز کرده.. خودش و پسره رو آزاد کرد.
امروز به خودش استراحت داد.. آخه توماس گفت روشی که داری استفاده میکنی فایده ای نداره.. خوب گفت به من چی !! بیا خودت ی روش بده!
رفت کلاس زبان.
برگشت.. خودش رو پیدا کرد 🙂

Leave a comment