berlin hochschule اسم اونجاییه که میرم


نشسته ام پشت میزم. از علائم افسردگی اینه که آدم میچسبه به یه گوشه خونه و همیشه همون کنج با اینترنت ور میره. حتا جرات نمیکنه جای دیگهی تو خونه بشینه.. اما من اونجا ننشستم !
خواستم چند تا چیز کوچولو تلگرافی راجع به کلاس نقاشی ام بگم، من جوون ترین آدم اونجا هستم. نفر بعدی همسن مامان منه و مسن ترینشون هم امروز فردا میمیره. یعنی اغراق نمیکنم به خدا..خانومه پیر چروک سفید خیلی آروم بود.. دیدی آدم ها خیلی پیر که میشن خیلی کند میشن!؟ اره خلاصه.. اینا رو من باب تمسخر نمیگم .. بر عکس .. میگم که واسه پیری مون نگران تنهایی نباشیم.. میتونیم یه کار جدید رو از اول شروع کنیم به یاد گرفتن..
جالبش اینه که یارو تو ۶۷ سالگی تازه خلاقیت هم نشون میده.. یعنی من همش اونجا درشگفتم ..
حس دیگه ای که انجا جریان داره اینه که آدم ها تلاش میکنن که قشنگ نقاشی کنن اما هیچ بلند پروازی ندارند. انگار واسه پیشرفت و سرعت نیست که اومدن. فقط اونجان که نقاشی کنن . حتمن هر کدومشون یه دلیلی داشتن که اومدن .. اما مثل هم سن و سالای ما روحیه تلاش و دویدن و رسیدن و اخ دیر شد اخ هنوز مقاله ندادم اخ هنوزفلان کتاب رو نخوندم بدوام تا ماه آینده این همه یاد بگیرم نیستن.. اصلن نیستن. میری اونجا فک میکنی جهان وایساده اون بیرون و هیچ عجله ای برای تموم شدن و مرحله بعدی زندگیت نداری. هیچ سرعت اضافه ای لازم نیست .

دوست ندارم اینجوری بگم.. والی انگار اگه خیلی عجله کنی به آخر آخر میرسی .. کلش تموم میشه ..اینجوری اولش آدم یکم احساس پوچی میکنه.. بعد یهو اون وسطا رنگای شفاف آبرنگ که قاطی میشن یه شوقی میاد تو دل آدم .. انگار همش همینه دیگه.. به این خوبی تازه.. زندگیه ..
اخرشم یکیشون نقاشیش اونقد قشنگ میشه که من ذوق میکنم آدم وقتی اون قد پیر بشه باز هم میتونه کارای هیجانی بکنه.. (یکم هم حسودیم میشه)
مامان بزرگ من الان تقریبن ۶۰ سالشه.. من وقتی کلاس دوم راهنمایی بودم یعنی ۱۳ سال پیش بابا بزرگم مرد. بی اغراق میتونم بگم مامان بزرگم از ۴۷ سالگیش تا ۶۰ سالگیش هی هر روزبیشتر ایراد گرفت و خونه نشین شد و مریض شد و غر زد و من میتونم بگم خود کشی تدریجی کرد .. هنوز زندست اما روحش مدت هاست مرده ..مامان من هم کلن از مامانش خوب یاد گرفته منفعل باشه.. خاله هام هم همینطور. میدونم زن های زیادی تو ایران اینجوری نیستن (همین مامانی مریم یا خاله بابای سمانه !!!) اما جامعه ی کوچیکی که من از توش امدم خیلی منفعل بود ..
فک کن خانوم معلم نقاشی ما چقد احساس مفید بودن میکنه وقتی تو همون ۶۰ سالگیش به ماها آب رنگ یاد میده.

من اونوقت تو ۲۶ سالگی .. دچاره ی افسردگی های پنهانی هستم که روزی قبل پریود شدنم میخزن ازدرز ها میان بیرون.. میترسون منو و به گریه میندازنم. بعد من که مثلن آدم بسیار شجاعی هستم و تازه از کلاس نقاشی اومدم که همه توش خیلی با شهامت دارن با پوچی و بی هودگی مبارزه میکنن اشکامو پاک میکنم چایی میزارم.. پا میشم از رو تخت و میام پشت میز که هم به احساسات مسموم غلبه کرده باشم (اشاره به اون بالا که گفتم ) هم یاد خودم بیارم که اول و آخرش همینه . خوب باشم بد باشم اصلش تفاوتی نمیکنه.. ول کن بذر خوش بگذره.. لا اقل بد نگذره..
به محض اینکه خودم از نقاشی که کشیدم راضی شدم میزارمش اینجا .
اعتراف میکنم که موقه نقاشی مغزم در حال خاله بازی کردنه و هی از چیزایی که میکشم داستان میسازه !!!
در روز های آتی راجه به مهد کودکی که میرم مینویسم و چند دلیل اینکه چرا سیستم این آلمان اینقد کارامده رو میگم. (به علت مهد کودک درست حسابیه!!!)
دیگه اینکه به طور کاملن ناگهانی به خودم پاتک زدم و تصمیم گرفتم برم ایران.. آخه من یه عالمه قاطع بودم که اصلن چرا آدم هی باید زرت زرت بره و من نمیرم و این حرفا،،،بد یهو دیدم یواشکی گوشه ذهنم چمدون رو بستم بلیت هم گرفتم و به بخش تصمیم های جدی مغزم هام اصلن نگفتم.. خیلی هم خوب 🙂
ی باری هم راجه به سمانه مینویسم. فک کنم بهش بگم خودش بنویسه من اینجا پابلیش کنم .

برم دیگه.
شب خوش

عکس هم تصادفیه ربطی به کلاسمون نداره .. آدم های کلاس ما پیر ترن !!

Leave a comment

Design a site like this with WordPress.com
Get started