دیشب به کلوپ هم جنس گرایان مرد رفتیم. من بین صد تا مرد راه میرفتم و هیچ کدومشون توجهی به دامن کوتاه و تاپ من نمیکردند.یک پسر به دوست من پیشنهاد رقص داد .. دوست من که پسر بود برای اولین بار بین اون همه مرد که بهش خریدارنه نگاه میکردند راه میرفت..
بین مردها تک و توک دخترهایی بودند که اون ها هم گرایش هم جنس داشتند. حس میکردم وارد دنیای جدیدی شده ام. دنیایی که مردها با هم میرقصیدند و زنها با هم، دنیایی که انسانها بعد از سالها مبارزه کردن و قربانی دادن برای خودشون ساختند.. من مثل آدمی که از صد سال قبل اومده احساس آزادی و شادی برای اونها میکردم. دلم برای تک تک دخترها و پسرهایی که میشناختمشون و میدونستم در چه فشاری تو ایران دارند زندگی میکنند به شدت سوخت. دیدن عشق بین ۲ تا مرد برام جدید بود.. دیدن بوسیدنشون.. رقصیدنشون و تمام احساساتی که اونجا جریان داشت برای من تازه بود..
میخواستم صادقانه بگم که همیشه برای من هر دو جنس جذاب بودند.. از بچه گی که تمام عکسهای زنها با لباس زیر قایمکی تماشا میشدند و بابا اجازه نمیداد شوهای تلویزیونی و ویدیوهای “تست نشده” رو ببینیم و ما تو اونها زنهایی با لباسهای زیر رو پیدا میکردیم که میرقصیدند و اولین درکمون از دنیای روابط جن سی این بود که زن با لباس زیر تصویریه که هیجان ممنوعیی پشتش داره..
سالها طول کشید که من خودم رو همین طور که هستم بپذیرم.. حس کردم دیشب یک تجربه تازه تو دنیای من بود. من آزاد شدم و راحت به خودم نگاه کردم.. در تن من تارهای عنکبوت تنیده شده بود.. در تن من یک گوشههایی پوسیده بود.. علت تمام خوابها همون پوسیده گیهای تنم بود… علت تمام تخیلات ترسناک..
من از خودم راضیم.. من خودم رو دوست دارم.. من در تنم شادی دارم الان.. کاش میتونستم بشینم ساعتها درباره احساساتی که دیشب تجربه کردم بنویسم..
زن درون من دخترهایی که لباس مردونه پوشیده بودند و طوری به من نگاه میکردند که خجالت میکشیدم رو دوست داشت.. زن درون من به رقص نرم سالسای ۲ تا مرد با لبخند نگاه میکرد. زن درون من از اینکه تو دنیای اون مردها جنسی نبود احساس راحتی میکرد.. احساس خودش بودن میکرد.. احساس اینکه از ایران.. از تو کوچه پس کوچههایی که بارها از طرف مردها تنه خورده بود لمس شده بود و احساس وحشت و ناامنی رو تجربه کرده بود در اومده و دیگه حتا ردّ نگاهشون رو رو تنش حس نمیکرد ذوق میکرد.. زن درون من برای چند ساعت احساس کرد مردها رو خیلی دوست داره… دیگه اون مرز از بین رفت..
دوست دارم شهامت داشته باشم.. از دوستام و جهانی که منو میبینه خجالت نکشم .. یک روز خالی کنم اون جعبه یی که قفلش کردم یه جا قایم کردم بسکه ازش خجالت میکشیدم..
من از دوستم که با ظرفیت تمام دیشب منو همراهی کرد ممنونم. آدمهای زندگی من خوبند.. برای هزارمین بار اینو میگم..
به طور هم زمان که مینویسم کسی هست که با یک حس شدید مذهبی این نوشته رو میخونه.. و درباره اینکه من این رو مینویسم منو قضاوت میکنه.. من رو به جرم گناه کبیره به جهنم میفرسته و حتا اون موقع که من رو تو آتیش سوزوند آروم نمیگیره..من اما آروم اینجا مینویسم..
و آن کسی که نیمه ی من بود به درون نطفه من بازگشته بود
و من درآینه می دیدمش
که مثل آینه پاکیزه بود و روشن بود
و ناگهان صدایم کرد
و من عروس خوشه های اقاقی شدم …

Leave a comment