یک درخت انگور خواهم کاشت. برای تمرین صبر.
شاید روزی از صبر زیاد شراب گیرم آمد.
خانوم تاتایی میخواهد رها کند. و مثل یک آدم زنده زندگی کند.
خانوم تاتایی میخواهد به طور مسئولانه یی خودش را شاد نگاه دارد.
قول بدهد که دست از غر زدن به جان آحاد ملت بر دارد. مخصوصاً دوست پسر گرامی که بسی از دست من در رنج است.
وی این گزارش را در حالی مینویسد که یک آب نبات چوبی کولا میمکد و چهار زانو روی صندلی آفیس جدید نشسته است.
وی میخواهد درست بشود. سالم بشود. مثل آدم درس بخواند و مثل آدم از زندگی خوبی که دارد لذت ببرد.
باری، یک روز خانوم تاتایی در رختشور خانه خوابگاه دوستی را دید و در جواب احوال پرسی گفت که خیلی سخت است آدم در خارج زندگی کند. دوست هم نه گذاشت و نه برداشت گفت خودت خاستی بیای، کسی که مجبورت نکرد. الانم میتونی برگردی، کسی که مجبورت نمیکنه بمونی..
در آن هنگام بود که خانوم تاتایی به خودش آمد و دید چه بسا دوستانی که از غرهای وی هیچ گونه حمایتی نمیکنند و چقدر مسئولانه با زندگی رفتار میکنند.
توماس عزیز میخواهد تا ساعتی بعد با ما صحبت کند. فعلا ما برویم.
Leave a comment