من همه چیزو پذیرفتم. دیشب بعد قطع کردن تلفن. بعد اینکه بهت گفتم دیگه حوصله حرف زدن ندارم. یه کاغذ گرفتم روش نوشتم خوشحالیهای من بدون تو. یه لیست شد. حتا جینگلی هم جز خوشحالیهای من شمرده میشه.
دیشب بعد قطع کردن تلفن حس کردم یک چیزی مرد. ولی اونقدر آروم که حتا اشکم در نیومد.
نترس تو چیزی بدهکار نیستی. حتا نگران این نباش که حال منو بهتر کنی. یا منو قانع کنی.. یا بد تر عصبانی بشی و موضع بگیری.. دیگه مرد. دیگه اون فکر آزار دهنده تموم شد.
خواب امیر حسین رو دیدم. حاضر نبود به حرفم گوش کنه هی کار خودشو میکرد، من نگرانش بودم. بیدار که شدم یهو انگار سقوط کردم..آخه امیر حسین خیلی وقته که مرده.
دیروز وسط این همه هیری بیری مهران زنگ زد.. برنداشتم.. بعدش اسمس داد.. حتا حوصله نداشتم بخونم.. میخواستم بهش بگم “تموم شد ” میدونی یعنی چی؟ اما همونو هم نگفتم.. گفتم بذار خودش بفهمه.. میبینی چقد آدم تغییر میکنه؟ ۳-۴ سال پیش مگه من میتونستم جلو لرزش دستامو بگیرم وقتی اون با پیش شماره آلمان زنگ میزد؟
میبینی چه سردم؟ انگار مهرانی وجود نداره، در من شوقی برای اون نیست.. همین منو امیدوار میکنه. به اینکه اینهمه هیجانی که الان دارم هم آروم میشه.
Leave a comment