این جبر انتخابیه که من کردم ..

1- امروز رفته بودم شنا.. عینکم وسط کار ترکید. یادم افتاد یه مغازه یی هست کنار رسپشن که این چیزا رو میفروشه. بدون عینک هم که امکان نداشت.. در اومدم رفتم یکی‌ دیگه بگیرم.. مغازه بسته بود. مسول اون ساعت اومد و بهم یه عینک خفن نو داد. انگلیسی هم که بلد نبود. فقط از قیافش میفهمیدم که داره محبت میکنه. بهش گفتم اینو پس میدم.. گفت هیس به کسی‌ نگو.. مال خودت باشه..(و من همهٔ این هارو از قیافش فهمیدم)..

یه جوری خوشحال شدم که نگو..

2- یه عالمه پیرزن پیرمرد امروز داشتن تو بخش بچه‌ها توپ بازی میکردن.منم که هنوز تو بخش بچه هام. وستای کار به قیافه پیرزنه نگاه کردم دیدم چشماش چپه.. پیر نیست عقب افتادس..بعدش یهو دوزاری کج من جا افتاد.. هماشون عقب افتاده بودن. مربیشون هم نشسته بود با یه محبتی نگاهشون میکرد. عین بچه‌ها شیرجه میزدن تو آب و ذوق میکردن .. توپ هم داشتن.. با هم هند بال بازی میکردن .. یکیشون گوشه گیر بود.. یادم اومد که عقل دارم.. یادم اومد که تو قوانین این آدم‌ها من سالم شمرده میشم.. یادم اومد..

3- تو صف پله برقی بودم تو راه برگشت..داشتن گلهای تزئینی گنده خوشگل ایستگاه راهن رو که برا بهار گذشته بودن از رو سقف میکندن.. یه آقای رفت جلو خواهش کرد بهش ۲ تا شاخه از اون قرمز نارنجی هاش بدن.. هیچ کس فکرشو نمیکرد یارو قبول کنه و بده بهش.. اما یارو این کارو کرد..آقاهه چشماش برق میزد و لبش پر خنده بود..تا ایستگاه اتوبوس دویید. من مطمئنم که اون گل‌های بزرگ رنگیو برد برا کسی‌ که دوستش داره.. ممکن نبود کسی‌ چیز دیگه یی تو چشماش ببینه.. از ته قلبم شاد شدم.

4- برگشتنی گم شدم.. یه جوری که امیدی به پیدا شدنم نبود، حاضر نبودم اسبمو بذارم کنار خیابون با اتوبوس برگردم.. وسطای راه یهو فهمیدم هرچقدر هم که دیر کنم هیچ کس نگران نمی‌شه.. هیچ کس منتظرم نیس.. هیچ کس.. و بغضم بود که ترکید. یه هق هق‌ای راه انداختم وسط خیابون .. مردم میگفتن خل شده بیچاره.. داره تو این سرما با دوچرخه ااار میزنه میره..

امشب به عمق تنهایی انسان پی‌ بردم.. چند سال اولش فریبه..فکر کردم وقتی‌ پیر بشم هم همینقدر تنها میشم با این تفاوت که اون موقع فکر می‌کنم دیگه هیچ کاری از دستم بر نمیاد.. و اینجا بود که صدای گریم رفت بالا.. حس کردم پیرم، حس کردم امیدی ندارم.. کسی‌ نگرانم نیس. کسی‌ منتظرم نیس..

همهٔ این‌ها بخاطر تلفن تو بود. بخاطر این که باید امروز اونجا میبودم و نبودم. باید با هم می‌رفتیم بوفه، باید ساعت‌ها حرف میزدیم. قول می‌دادیم .. قرار میزاشتیم…. باید با هم بودیم .. بعد از ظهر می‌رفتیم پیاده روی تا جایی‌ که جون من در بیاد و بشینم وسط راه .. تو بهم بخندی و آخرش یه بستنی گنده بخوریم.. امروز انصاف نبود که من این همه از تو دور باشم..

سمان چیکار میکنی‌ بدون من؟؟ من چیکار می‌کنم بدون تو؟ امدیم وسط هفته من افتادم تو مردی .. انصافه این همه از هم دور باشیم؟

یه جوریم که نگو..

شب که رسیدم خونه فکر کردم بهترین چیز امروزم حس خوشحالی‌ هدیه گرفتن اون عینک بود ، چقدر ساده می‌شه آدم‌ها رو خوشحال کرد..

One response to “این جبر انتخابیه که من کردم ..”

  1. شیخ یک صفحه طولانی نوشتم اما نتونست ارسال کنه و همه رو پروند :<<کی میگه که تو دوری؟ مطمئن باش هنوزم از همه بیشتر از من خبر داری! خودتم میدونی.حالا درسته من دستم از دنیا کوتاس اما اصلا فک نکن نگران نیستم،از این بالا همش هواتو دارم، نگات میکنم ببینم در چه حالی؟دیشب ساعت یک و نیم بود هی خاستم ببینم برگشتی ؟ سالم رسیدی ؟ استخر چطور بود؟ حتی فقط ببینم چراغت روشن میشه؟ اما گفتم خسته و کوفته میای مینشونمت سر لپ تاپ، بعدم فک میکنی حالم هنوز بده..شیخ مطمئن باش حتی دوستایی که کنار هم هستن اینقدر بهم نزدیک نیستن! شیخ به انتخابت شک نکن!منم که از نزدیک شاهد زندگی جدید تو ام همین تصمیمو دارم. حالا منم نه دیروز راحله یکی از بچه دکترای تربیت مدرسو دیدم، سه ماه رفته بود آلمان تنها و خیلی از سختیاش گفت،سمیه میگفت وقتی برگشت خیلی حالش بد بود. بعد شروع کرد اینجا دکتری بخونه 2 ماه که شد نظرش عوض شد و حالا 2 باره داره اپلای میکنه! اینا رو گفتم که بدونی من همه جا با افتخار میگم دوستم آلمانه و چقدر خوب ونده و قویه! و اینکه ببین اینجا وضش همینه کافیه 2 هفته برگردی خودت میبینی که بهترین کارو کردی! تازه قرار نیست که همیشه اینجوری بمونی. من تا تورو سروسامون ندم نمیمیرم!به من اعتماد کن!:)شیخ یه حقیقت (شاید البته فقط برای من) تو دوستیمون این بود که ما با همین حرف زدنا بوفه رفتنا و… علاوه بر اینکه شاهد حل مشکلات و رشد همدیگه بودیم، از گوش دادن و در جریان مساله هم قرارگرفتن احساس مفید بودن هم نه احساس به درد خوردن میکردیم. نه؟پس خاهش میکنم منو از خودت بیخبر نذار :)ممنون شیخ حالم خیلی خوب شد، تو که میدونی من پوستم کلفته! امروز سرکار نمیرم عوضش میرم نمایشگاه صبحانه سالم! (فک کنم چیز خوبی باشه!) :)سما

    Like

Leave a comment

Design a site like this with WordPress.com
Get started