ساعت ۵ بعدازظهر ۴ شنبه

یک احساس آرامش و امنیتی می‌کنم که … ساعت ۵ ه، نه ۴ ه که فک کنی‌ هنوز بعدظهر ه و کلی‌ کار داری..(کی‌ زودتر امروز تموم میشه) و نه ۶ ه که یهو حس کنی‌ باز شب شد امروز هیچ کاری نکرد، ساعت ۵ ه که آروم بشینی‌ و فقط بنویسی‌.. از این هوای ابری بنویسی‌ که یهو خورشید وسطش در میاد و همزمان چند قطره بارون هم رو سر صورتت میپاشه..

بنویسی‌ از اینکه امروز اینهمه با سیامک درونت چونه زدی.. این همه دعوا کردی .. بحث کردی و آخرش به این نتیجه رسیدی که اصلا تقصیر خودم بود .. اگه از اول نمی‌رفتم تو جزییات اینطوری نمی‌شد. مریم یه روشی‌ داشت اون موقع‌ها که مسول مالی فوق برنامه بود. تا جایی‌ که میتونست برا ملت کم توضیح میداد. اصلا روش این بود که کم توضیح بده. هرچی‌ مساله سر بسته تر.. نیل به اهداف آسانتر..دنیا آرومتر. مسئول راضی‌، مریم راضی‌، خدا راضی‌.

“من چیکار میتونم بکنم با این همه فاصله؟ وقتی‌ این همه دوریم هرچقد هم برات بگم باز به جایی‌ نمیرسم. نه.. گیر ندادم به حرف‌های دیشب.. خودم کلافه ام. کلافه‌ام کلا از حرف زدن! می‌خوام یه چند روزی باهات حرف نزنم شاید اثر حرفهای دیشبمون از ذهنم بره..شاید تصویر من پیش تو ترمیم شه..تصویر تو هم توی ذهن من آروم بگیره..

من یه موجود بی‌ خودی ام. اینو همین جا اعتراف می‌کنم. متاسفانه من شهامتشو ندارم که تنهایی‌ سر کنم. آخ اگه فقط همینو بفهمی.. نتیجه میگیری که کسی‌ نیست.. هیچ کس دیگه‌یی غیر تو نیست.. تا هفتصد کیلومتری من هیچ آدم نزدیکی‌ وجود نداره..”

پ. من یه وقتی‌ بد این امیر هوشنگ بزرگو مینشونم سر جاش. یجوری که بعدش حس انسانیتم گریبانم رو خواهد گرفت. امروز چند بار اومد نوک زبونم که بهش بگم می‌شه کلا یه مدت تو حرف نزنی‌؟ یه چند روز تو هم ساکت شو. شاید مغز من آروم شه.

پ۲. ساعت ۵.۵ شده. و من یک بار دیگه به خاطر آوردم که چه عصر خوبیه. آسمون حالا آبیه و همه جا آرومه. میگم آروم واقعا آروم. خوب .. بی‌ صدا.. امن.. خیال آروم..

پ۳.‌ای خدای بزرگ از تو متچکرم. خودت اینکاره یی میدونی‌ برا چه چیزایی‌، به تعداد دفعات تکرارش کن.

Leave a comment

Design a site like this with WordPress.com
Get started