همین الان از خواب بیدار شدم. حتا هنوز سرم گیج میره. احساس میکنم که باید قبل هر کاری این فکر رو از تور وجودم بیرون بیارم . من الان چند وقت پشت هم دارم گند میزنم. یعنیها اصلا نمیتونم رو خودم به عنوانه یک آدم تسلط داشته باشم..
از قبل تابستون از اون وقتی که گند زدم به رابطهٔ بهترین دوستم.. و اصلا عین یه خر نفهمیم اگه من نبودام شاید الان اونا هنوز با هم بودن .. بد چقدر من ضایع شدم وقتی با همون دوستم نشستیم به حرف زدن و این گند منو کشف کردیم..من دیگه چی داشتم واسه گفتن!!!!
تا بعدش که از بهترین دوستم اون طوری جدا شدم.. تا الان که اومدم و یک ماه که تنهام. این کارا یعنی چی؟؟؟..
یه کارایی هم میکنم که بیشتر پیش خودم ضایع میشم..
آخرین پردهٔ این نمایش بی سرو ته:
“یهو یک شبه” بعد اینکه ۲ ساعت با هدا و فرزازنه حرف زدی تصمیم میگیری بری عروسی کنی. زرتی از دوست پسرت چند هزار کیلو متر اون ورتر خواستگاری میکنی!!! اونم بد بخت آخر سر شلوغی و کار .. با چشای در اومده بهت نگاه میکنه که: اینو دقیقا از کجا آوردی الان؟
تو که نمیگی بهش فک کردم! چون از کارای اخرت کاملا معلومه که فکر نمیکنی.. معلومه که فقط مثل چی داری روده خالی میکنی رو سر زندگی خودتو بقیه.. گیرم که حتا بهترین کار عروسی باشه با اون یارو.. باید اینطوری بزنی همهٔ احتملات مثبت رو بدون هیچ سیاستی خراب کنی؟
که من واقعا نمیدونم چشم شده.. خیلی سر و ته کارام به هم نمیخونه..
Leave a comment